Saturday, 22 August 2026

خرم‌آباد؛ اجرای حکم اعدام محمدرضا رضایی کن‌کت

 


 حکم اعدام یک زندانی به نام محمدرضا رضایی کن‌کت، ۲۶ ساله و اهل نورآباد دلفان، بابت اتهامات مرتبط با «مواد مخدر» در زندان مرکزی خرم‌آباد به اجرا درآمد.

بر اساس گزارش رسیده به سازمان حقوق بشری هه‌نگاو، سحرگاه روز شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵ (۲۲ آگوست ۲۰۲۶)، حکم اعدام یک زندانی با هویت  محمدرضا رضایی کن‌کت، ۲۶ ساله و اهل شهرستان نورآباد دلفان از توابع استان لرستان در زندان مرکزی خرم‌آباد اجرا شد.

به گفته منابع آگاه، وی در سال ۱۳۹۸، زمانی که تنها ۱۹ سال سن داشت، بابت اتهامات مرتبط با جرایم مواد مخدر بازداشت و متعاقباً توسط دستگاه قضایی به اعدام محکوم شده بود.

 نامبرده روز سه‌شنبه ۲۷ مردادماه جهت اجرای حکم به سلول انفرادی منتقل شد. در پی این اقدام، خانواده و بستگان وی روز پنج‌شنبه ۲۹ مردادماه در اعتراض به اجرای احتمالی حکم و جهت لغو آن، در برابر ساختمان دادگستری و زندان خرم‌آباد دست به تجمع اعتراضی زده بودند..

خبر اعدام این زندانی، تا زمان تنظیم این گزارش در رسانه‌های حکومتی به ویژه رسانه‌های نزدیک به قوه قضاییه اعلان نشده است.

Friday, 21 August 2026

افزایش شمار اعدام‌شدگان زندان ایلام به ۲ تن/ اجرای حکم اعدام خداداد محمدی فرهنگی بازنشسته


 

حکم اعدام یک معلم بازنشسته کورد به نام خداداد محمدی، اهل شهرستان ایوانغرب، در زندان مرکزی ایلام به اجرا درآمد.

بر اساس گزارش رسیده به سازمان حقوق بشری هه‌نگاو، سحرگاه روز چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵ (۱۹ آگوست ۲۰۲۶)، حکم اعدام یک زندانی کورد به نام خداداد محمدی پدر پنج فرزند و اهل شهرستان ایوانغرب در زندان مرکزی ایلام اجرا شده است.

به گفته منابع آگاه، وی حدود دو سال پیش بابت اتهام «قتل عمد» داماد خود بازداشت و متعاقباً از سوی دادگاه کیفری استان ایلام به قصاص نفس (اعدام) محکوم شده بود.

با احتساب اجرای حکم اعدام دنیا محمدی ۲۰ ساله در همین روز، شمار اعدام‌شدگان روز چهارشنبه در زندان مرکزی ایلام به دست‌کم ۲ تن افزایش یافت.

اعدام این دو زندانی تا زمان تنظیم این گزارش از سوی رسانه‌های رسمی داخل ایران یا نهادهای وابسته به قوه قضاییه اعلام نشده است.

 

گزارشی از اجرای حکم اعدام چهار زندانی از جمله دو زندانی کورد و بلوچ در زندان مرکزی اصفهان

 


حکم اعدام چهار زندانی به‌نامهای امیدرضا قنبریان، امیر فرهادی، عبدالباسط براهویی و محسن دارابی که پیشتر بابت اتهامات مرتبط با مواد مخدر در پرونده‌های جداگانه توسط دستگاه قضایی جمهوری اسلامی ایران به اعدام محکوم شده بودند، در زندان‌ مرکزی اصفهان اجرا شد.

بر اساس گزارش رسیده به سازمان حقوق بشری هه‌نگاو، بامداد روز چهارشنبه ۲۸ مردادماه ۱۴۰۵ (۱۹ آگوست ۲۰۲۶)، حکم اعدام محسن دارابی، شهروند کورد اهل کرمانشاه (کرماشان) و پدر دو کودک، امیدرضا قنبریان، شهروند ۴۰ ساله تُرک اهل تبریز و پدر یک فرزند، امیر فرهادی، زندانی اهل اصفهان و عبدالباسط براهویی (عیدوزهی)، زندانی ۳۰ ساله بلوچ و اهل زاهدان در زندان مرکزی اصفهان به اجرا درآمد.

این چهار زندانی پیشتر بابت اتهامات مرتبط با مواد مخدر در پرونده‌های مجزا بازداشت و توسط دستگاه قضایی جمهوری اسلامی ایران به اعدام محکوم شده بودند.

تا زمان تنظیم این گزارش، خبر اعدام این چهار زندانی در رسانه‌های حکومتی به‌ویژه رسانه‌های مرتبط با قوه قضاییه اعلام نشده است.

Thursday, 20 August 2026

سردشت؛ کشته شدن یک کولبر ۳۰ ساله با شلیک مستقیم نیروهای هنگ‌مرزی


 

یک کولبر کورد به نام یوسف مامه‌پور، ۳۰ ساله و اهل شهرستان سردشت، با شلیک مستقیم نیروهای هنگ‌مرزی جمهوری اسلامی ایران کشته شد.

بر اساس گزارش‌ رسیده به سازمان حقوق بشری هه‌نگاو، شامگاه چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵ (۱۹ آگوست ۲۰۲۶)، یک کولبر با هویت یوسف مامه‌پور، حدوداً ۳۰ ساله، متأهل، پدر یک فرزند خردسال و اهل روستای «ورده» از توابع شهرستان سردشت با شلیک مستقیم نیروهای هنگ‌مرزی کشته شد.

به گفته منابع آگاه، این کولبر جوان در مرز «برده‌سپیان» سردشت، گروهی از کولبران را هیچ‌گونه هشدار قبلی از ناحیه شکم و کلیه هدف شلیک مستقیم گلوله قرار گرفته است و به دلیل خونریزی در دم جانش را از دست داده است.

نامه غزل مرزبان از زندان؛ تجربه تجاوز جنسی در بازداشتگاه وزارت اطلاعات


 

خبرگزاری هرانا – غزل مرزبان، زن ترنس محبوس در زندان اوین، با نگارش نامه‌ای از تجربه تجاوز جنسی در یکی از بازداشتگاه‌های وزارت اطلاعات خبر داده است. وی می‌گوید پس از بازداشت در اردیبهشت ۱۴۰۲، در این بازداشتگاه مورد تجاوز قرار گرفته و سپس برای سکوت درباره این واقعه تهدید شده است.

به گزارش خبرگزاری هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، غزل مرزبان با انتشار نامه‌ای که نسخه ای از آن در اختیار هرانا قرار گرفته، نوشته است که روز ۲۷ اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۲ هنگام پیاده‌روی در یک پارک توسط چند تن بازداشت و با چشمان بسته به مکانی منتقل شد که بعدها دریافته یکی از بازداشتگاه‌های عملیاتی وزارت اطلاعات بوده است.

وی در شرح آنچه در این بازداشتگاه بر او گذشته، نوشته است که پس از بازرسی و وادار شدن به درآوردن لباس‌هایش، در یک سلول در زیرزمین رها شد. به گفته خانم مرزبان، دقایقی بعد مردی نقاب‌دار وارد سلول شد و به او تجاوز کرد؛ واقعه‌ای که بنا بر روایت وی، به خونریزی و آسیب‌های جسمی و روانی منجر شد. او همچنین نوشته است که پس از آن، چند تن از مسئولان بازداشتگاه در ازای سکوت، وعده آزادی‌اش را دادند و هنگام رها کردن او نیز بار دیگر نسبت به بازگو کردن این موضوع تهدیدش کردند.

خانم مرزبان در بخش دیگری از نامه نوشته است که در جریان بازداشت مجدد خود در دی‌ماه ۱۴۰۴، بار دیگر به همان بازداشتگاه منتقل شده و ترس از تکرار این واقعه، «بزرگ‌ترین شکنجه» او در طول ۲۲ روز بازداشت بوده است. وی همچنین گفته است تلاش‌هایش برای ثبت شکایت درباره این تجاوز با ممانعت و تهدید مواجه شده و آثار روانی این واقعه همچنان با او باقی مانده است.

متن کامل این نامه به نقل از هرانا، عیناً در ادامه می‌آید:

«بیست‌وهفتم اردیبهشت ۱۴۰۲ بود؛ یک ظهر نسبتاً خنک و هوایی ملایم برای قدم‌زدن در پارک. عادتی که چند سالی بود برای حفظ سلامتی انجامش می‌دادم.

در این قدم‌زدن، اتفاقات سال گذشته و تمام حوادثی را که از بیست‌وپنجم شهریور ۱۴۰۱ بر همهٔ ما مردم ایران گذشته بود، در ذهنم مرور می‌کردم؛ از روایت رنج‌های مردم تا خون‌هایی که به خیابان‌ها ریخت، تا جان‌هایی که برای مسیر آزادی به ناحق گرفته شد، تا بغض‌های دوباره فروخوردهٔ ما و خیابان‌هایی که هنوز شاهد همدلی ما مردم ایران بودند.

دور پارک قدم می‌زدم. آهسته‌آهسته قدم‌هایم را محکم‌تر و تندتر می‌کردم. گویی با هر قدم خودم را از جهان پیرامونم جدا می‌کردم. روی دیوارهای اطراف پارک هنوز شعارهای «زن، زندگی، آزادی» دیده می‌شد. حتی دست‌نوشته‌هایی دیده می‌شد که بوی دست‌های کودکانهٔ دخترکان دبستانی را می‌داد؛ دخترکانی که با مدادرنگی شعار نوشته بودند.

در عالم خودم بودم که ناگهان دو مرد و یک زن مقابلم ایستادند. راهم را کج کردم، اما انگار آن‌ها واقعاً با من کار داشتند. دروغ چرا، کمی ترسیدم. سال‌ها بود وقتی چنین افرادی با چنین هیبتی مقابلم قرار می‌گرفتند، می‌فهمیدم قرار است اتفاق سنگینی رخ بدهد.

خانم چادر پوشیده بود و ماسک به صورت داشت. برای ما بعد از همه‌گیری کووید، پوشیدن ماسک مسئله‌ای عادی شده بود؛ اما انگار این بار ماسک بوی ترس می‌داد. نمی‌دانم، شاید آن‌ها در مواجهه با قربانیانشان بیشتر از ما می‌ترسند.

مات آن‌ها مانده بودم که با چند بار صداکردن نامم از زبان آن‌ها به خود آمدم: «خانم مرزبان، باید با ما بیایید؛ شما بازداشتید.» علت را جویا شدم و جواب فقط خشم و تهدید بود. خواستم از رفتن ممانعت کنم، اما دو آقای دیگر به جمع آن‌ها اضافه شدند و تهدید کردند که اگر با آن‌ها نروم، به‌زور همراهم می‌کنند.

دو ماشین سمند سفید بود. من و یک خانم و یک آقا که هر دو ماسک زده بودند، سوار یکی از ماشین‌ها شدیم و بقیه در ماشین دیگر نشستند. بعد از نشستن در ماشین، چشمانم را با شالم بستند.

حدود یک ساعت، شاید هم بیشتر، نمی‌دانم؛ زمان را نمی‌فهمیدم. اما حواسم بود که حوالی ساعت دو بعدازظهر بازداشت شدم. زمان برد تا به مقصد موردنظر آن‌ها رسیدیم؛ مکانی که بعدها، در بازداشت مجددم، فهمیدم یکی از بازداشتگاه‌های عملیاتی وزارت اطلاعات بود.

ابتدا یک مرد جوان مشخصات شناسنامه‌ای‌ام را در سیستم ثبت کرد. بعد همراه یک خانم به اتاقی برده شدم تا بازرسی شوم. بعد از این مراحل، که زیاد هم طول نکشید، چشمانم را بستند و به یکی از اتاق‌ها که دو خانم آنجا بودند هدایتم کردند. به من گفته شد لباس‌هایم را کامل از تن دربیاورم.

من که تا آن روز بازداشت نشده بودم و با روال این مسائل آشنایی نداشتم، دچار اضطراب شدیدی شدم و مدام گریه و خواهش می‌کردم که رهایم کنند. زن‌های چادری با پوشش ماسک گفتند نگران نباشم، چون این روال طبیعی است و باید تفتیش شوم. گفتند اگر این کار را انجام دهم، اجازه می‌دهند با همسرم تماس بگیرم و اطلاع بدهم که بازداشت شده‌ام.

با این پیشنهاد مانتو از تن کندم اما دوباره اضطراب و وحشت به سراغم آمد. در حالی که برهنه بودم، چادری به سرم پیچیدند و به‌زور مرا داخل یک سلول بردند و آنجا رهایم کردند.

بلند شدم و سلول را برانداز کردم. از دریچهٔ رو به تاریکیِ بالای سلول فهمیدم که زیرزمین است. یک دوش و یک سرویس بهداشتی از جنس استیل داشت که با دیواری کوتاه از باقی فضای سلول جدا شده بود. هوا نمور و لبریز از خاک بود و سنگینی نفس‌هایم بیشتر شده بود.

کمتر از ده دقیقه بعد درِ سلول باز شد. این بار مردی با قامت بلند، حدوداً شاید ۱۸۰ سانتی‌متر، با صدایی خشن و آمیخته به فریاد و خشم داخل شد. چشم‌هایش از زیر کلاه مشکی‌ای که تمام صورتش، به‌جز چشم‌ها و دهانش، را پوشانده بود خودنمایی می‌کرد. پیراهنش روی شلوارش بود؛ شبیه تمام مردهایی که با این تیپ سرکوب‌گری می‌کنند.

انگشترش عقیق سرخ بود و نوشته‌ای رویش داشت؛ در سیاهی یک‌دست لباس‌هایش به چشم می‌آمد. از آهنگ صدایش می‌شد فهمید مردی سی‌وچندساله است. آن‌قدر تنومند و درشت‌اندام بود که هنگام ورود، تمام چارچوب در را پوشاند. از بدو ورودش فهمیدم این اتفاق به هیچ عنوان طبیعی نیست.

با صدای بلند داد کشید که لباس‌هایم را با دو تکه لباسی که مقابلم پرتاب کرده بود عوض کنم. ترسیده بودم. با تمام توانی که داشتم فریاد زدم و اعتراض کردم؛ گویی آن لحظه جان از تنم بیرون می‌کشیدند.

حال من، حال انسانی بود که در بی‌پناهی مطلق گیر افتاده بود. می‌خواستم به در بکوبم و کمک بخواهم. نمی‌دانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد. نفس‌هایم سنگین‌تر شده بود؛ انگار همچنان در پارک قدم می‌زدم، تندتر و تندتر. انگار همه‌چیز خواب بود. باورم نمی‌شد.

این من بودم در دست‌های او، نه در دست‌های مهربان همسرم؛ همسری که سال‌ها حتی برای نوازش و بوسیدن هم حریم و حرمت نگه می‌داشت. یک لحظه دوباره به خودم آمدم: نه، این واقعیت بود. من همچنان در آن اتاق، با آن مرد، اسیر بودم. او حریم بدنم را شکسته بود؛ حریم زنانگی‌ام را، حرمت انسانی‌ام را. مقاومت من، اشک‌های من، فریادهای من…

زمان برایم مثل سال‌ها بود. نمی‌دانم، شاید نیم ساعت؛ شاید کمتر یا بیشتر، این تجاوز وحشیانه طول کشید. بعد از آن تنها رها شدم. کف زمین افتاده بودم. کف‌پوش اتاق با لکهٔ بزرگی از خون بدنم سرخ شده بود.

یاد تمام جاویدنام‌هایی افتادم که خون گران‌بهایشان سال گذشته بر سنگ‌فرش خیابان‌ها ریخته بود؛ همان‌ها که کمترین خواسته‌شان یک زندگی معمولی بود.

کمتر از پنج دقیقه بعد، دوباره در باز شد. دو زن با ماسک و چادر و یک زن دیگر با لباس سفید پرستاری بالای سرم آمدند. کمی به وضع آشفتهٔ من رسیدگی کردند و اجازه دادند لباس‌های خودم را بپوشم، حتی مانتو مرا نیز آورده بودند.

چند مرد دیگر از همان گماشته‌ها به داخل سلول آمدند و در ازای قول سکوت از سوی من، قول آزادی‌ام تا شب را دادند. زانوهایم را در آغوش گرفتم و گوشهٔ سلول در انتظار نشستم. زمان از دستم در رفته بود. تمام مدت احساس می‌کردم خوابم؛ ولی درد بدنم و روحم، که سرشارتر از درد بدنم بود، به من گوشزد می‌کرد: «تو بیداری، بیداری.»

آن آدم‌ها برگشتند، دوباره چشمانم را بستند و سوار همان ماشینی کردند که مرا با آن آورده بودند. در طول مسیر مدام تهدید شدم و دربارهٔ عواقب شکستن سکوتم به من هشدار دادند. جایی اطراف منزلم پیاده‌ام کردند. هنوز بیست‌وهفتم اردیبهشت بود. ساعت حدود هفت بود.

گوشی موبایلم چند بار زنگ خورده بود. همسرم نگرانم بود که چرا مدت طولانی از من خبر نداشت. با او تماس گرفتم و گفتم مسیر پیاده‌روی‌ام را طولانی‌تر کرده بودم و یادم رفته بود گوشی را از حالت بی‌صدا خارج کنم.

به منزل برگشتم. دیگر هیچ‌چیز برایم عادی نبود. نمی‌دانستم باید با رنجی که بر من تحمیل شده بود چه کنم.

نگران حال همسرم بودم. او از چندین سال پیش به پارکینسون پیشرفته مبتلا بود و حالش خیلی بد بود. نمی‌دانستم با مطلع‌شدن از چنین اتفاقی چه بر او خواهد گذشت. رنج این بیماری جوانی او را مثل گلی از شاخه‌چیده مچاله کرده بود و روا نبود رنج دیگری به آن اضافه شود.

سکوت کردم. منزوی شدم و از آدم‌ها فاصله گرفتم. دیگر به پارک نرفتم . بهانه کردم که هوا مساعد قدم زدن نیست. شب‌ها و روزها روحم را در آغوش می‌گرفتم و دنبال التیام برای تجربهٔ ناباورانه‌ای بودم که از سر گذرانده بودم.

بیست‌وچهارم دی‌ماه ۱۴۰۴، حدود ساعت دوازده نیمخه شب، برای بار دیگر بازداشت شدم. این بار شبیه همان دفعه بود، با این تفاوت که خواهران بسیاری همراهم بودند؛ و شاید همین همراهی و فراوانی بازداشت‌شدگان، کمی از اضطراب تکرار آن اتفاق در من کاسته بود.

این بار نیز به همان مکان برده شدم. بزرگ‌ترین شکنجهٔ من در ۲۲ روز بازداشت در بازداشتگاه وزارت اطلاعات، ترس از تکرار آن اتفاق ناگوار بود. به رفت‌وآمد آقایان در بازداشتگاه زنان چندین بار اعتراض کردم و با برخورد تند مسئولان آنجا مواجه شدم.

ناچار با اعتصاب غذای خشک و تر، بعد از ده روز، در حالی که رو به مرگ بودم، مرا به زندان منتقل کردند.

سال گذشته که بازداشت شدم، چندین بار خواستم شکایتم را دربارهٔ آن تعرض ثبت کنم، اما هر بار سرباز زدند و با تهدید مرا ساکت نگه داشتند. حالا که هفت ماه از بازداشت و زندانی‌شدنم می‌گذرد، هنوز با اضطراب ناشی از دیدن آقایان، روزهای تلخ و روزمرگی‌های زندان را سر می‌کنم.

اما امید دارم که روزی بذر رنج‌های ما جوانه خواهد زد و درخت دادخواهی ما تنومند خواهد شد. من با این دل‌نوشته، دادخواه رنجی هستم که از سوی وزارت اطلاعات به زندگی‌ام تحمیل شد؛ و شاید راهگشایی باشم برای نشر و تکثیر شجاعت، تا بازگو کنیم چنین ظلم‌هایی را که در تاریک‌خانه‌های ظلم جمهوری اسلامی بیداد می‌کنند.

برای روزهای رهایی کشورم از شر خشونت استبداد امیدوارم؛ آن هم استبداد دینی‌ای که سال‌هاست زنان، بزرگ‌ترین بخش مبارزان خط اول با آن هستند. زنانی که سال‌هاست با مبارزات مدنی و جنگ اندیشه در دانشگاه‌ها، اندیشکده‌ها و محافل عدل‌جو، و با نافرمانی‌های مدنی، شجاعت را تکثیر کرده و پیروزی‌ها را رقم زده‌اند.

ما ثابت کردیم که قدرت ما از قدرت موشک‌ها و بمب‌ها برای سلطه و غلبه بیشتر است. ما همان‌هایی هستیم که اعتراض را از خانه‌ها به خیابان‌ها آوردیم.

ما دوباره به سنگر مبارزهٔ اندیشه برمی‌گردیم؛ تا روزی که آزادی اندیشه، آزادی عقیده، آزادی انتخاب نوع پوشش و رهایی از استبداد برای میهن عزیز ما رقم بخورد. آن هم نه با حملهٔ دشمن، بلکه با مقاومت ما زنان و مردان ایران.

زنده باد آزادی؛ پاینده باد وطن، ایران.

غزل مرزبان، مردادماه ۱۴۰۵.»

در خصوص غزل مرزبان گفتنی است، وی در خردادماه امسال با حکم شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به ۹ سال و هشت ماه حبس محکوم شد. این حکم با اتهاماتی از جمله تبلیغ علیه نظام و اجتماع و تبانی علیه امنیت کشور برای وی صادر شده است.

خانم مرزبان در تاریخ ۲۵ دی‌ماه ۱۴۰۴، توسط مأموران امنیتی در منزلش در تهران بازداشت شد. وی سپس به زندان اوین منتقل شد.

این شهروند که به آیین مسیحیت کاتولیک گرویده است، پیش از این نیز از بابت فعالیت‌های خود سابقه تحمل حبس را داشته است.

لازم به ذکر است، این نوکیش مسیحی در سالیان گذشته برای تهیه داروی پارکینسون همسرش با مشکلات متعددی روبرو شده بوده . مرزبان مدعی شد بخشی از این چالش به مسیحی بودن این زوج مربوط می شود.

غزل مرزبان جورشری، فارغ‌التحصیل رشته حقوق، اهل لشت‌نشا رشت و ساکن تهران است.

Wednesday, 19 August 2026

وکیل‌آباد، زندان فراموش‌شده/ مجید شیعه‌علی


 

ماهنامه خط صلح – در تیرماه گذشته، وقایعی در زندان وکیل‌آباد مشهد رخ داد که در تاریخچه‌ی این زندان کم‌تر سابقه داشته است. هنوز بازداشتی‌های اعتراضات دی‌ماه گذشته به‌طور گسترده در این زندان حضور دارند. هرچند شمار بازداشتی‌ها در این مدت از بیش از هزار نفر به حدود چهارصد نفر کاهش یافته است، اما فرآیند رسیدگی قضایی بسیاری از آن‌ها پیشرفتی نداشته و یک تعلیق چند ماهه در زندان را تجربه کرده‌اند؛ پرونده‌هایی که در بسیاری موارد تهدید گذراندن تمامی جوانی فرد در زندان را هم‌چون شمشیر داموکلیس بر بالای سر ایشان نگاه داشته است.

دشوارتر بودن تعلیق نسبت به دردهای سنگین را نه‌تنها تجربه‌ی مشترک بازداشت‌شدگان تایید می‌کند، بلکه آزمایش‌های ساده‌ی علمی نیز موید آن است. در یک بررسی ساده، وقتی افراد را با این دو گزینه مواجه می‌کنند که میان صبر کردن و دست بردن به دستگاه شوک‌دهنده یکی را انتخاب کنند، پس از چند دقیقه تصمیم می‌گیرند به‌جای صبر، رنج قطعیِ کنونی را تجربه کنند. به همین دلیل است که محدودیت زمانیِ بازداشت موقت یکی از حقوق بازداشت‌شدگان قلمداد می‌شود. این محدودیت در قوانین ایران یک سال است؛ مدتی که در عمل، دست بازپرس و دستگاه قضایی را بسیار بیش از حد ضرورت برای اعمال فشار بر بازداشت‌شدگان باز می‌گذارد و از سوی دیگر، در بسیاری از موارد نیز همین محدودیت در عمل نقض می‌شود.

تنها رنج ناروای این چندصد زندانی اعتراضات –که عموماً از جوانان دهک‌های پایین اقتصادی هستند— تعلیق بلندمدت نیست؛ آن‌ها برای استفاده از ابزارهای بدیهی که معمولاً مورد استفاده‌ی زندانیان عادی زندان وکیل‌آباد است نیز با محدودیت مواجه هستند. تعداد بالای بازداشت‌شدگان و نگرانی دستگاه‌های امنیتی زندان، منجر به آن شده است که ارتباط زندانیان را به‌عنوان یک تهدید قلمداد کرده و ارتباط اتاق‌های یک سالن با یکدیگر را ممنوع کنند و علاوه بر آن، ارتباط میان سالن‌ها نیز ممنوع شود و به همین سبب، دسترسی به هواخوری، در جهت جلوگیری از چنین ارتباط‌هایی، قطع گردد. برای اعمال این قواعد سخت‌گیرانه، مدیران بند قرنطینه‌، زندانیان با محکومیت‌های غیر سیاسی-عقیدتی را که سطح خشونت بالایی در رفتار دارند، به‌عنوان انتظامات بند انتخاب کردند. خشونت این افراد در برخورد با زندانیان اعتراضات، منجر به ضرب‌وشتم‌های متعدد و مکرر در طی این مدت شده است.

مسئله در ماه اخیر، وقتی بالا گرفت که در نیمه‌شب یکی از بازداشت‌شدگان چنان مورد تهاجم انتظامات قرار گرفت که تمام هم‌سالنی‌ها را متاثر ساخت. این تهاجم منجر به آن شد که زندانیان وکیل‌آباد دست به اعتصاب دسته‌جمعی بزنند؛ اقدامی که سابقه‌ی زیادی در این زندان ندارد. اعتصاب آن‌ها که تا نیمه‌های شبِ بعد ادامه یافت، موفق شد تا مسئولان بند را مجبور کند انتظامات و زندانیان ارشد از آن‌ها را ردبند کنند. هرچند در نهایت این روند منجر به برخورد امنیتی با برخی از بازداشت‌شدگان شد، اما یک دستاورد بزرگ در کسب حقوق زندانیان وکیل‌آباد محسوب می‌شود.

اهمیت چنین تجربه‌ای منجر به جلب توجه رسانه‌ای گسترده به زندانیان اعتراضات وکیل‌آباد نشد. پیش از این نیز نقض‌های گسترده‌ی حقوق تعداد زیادی از زندانیان وکیل‌آباد نتوانسته بود توجه درخوری را جلب کند. این شرایط رعب‌انگیز زندان وکیل‌آباد و توجه کم‌تر به آن، محدود به بازداشت‌شدگان اعتراضات اخیر نیست. در اسفندماه سال قبل، وقتی در بهترین بند این زندان با هم‌اتاقی‌هایم گپ می‌زدم، تجربه‌ی آن‌ها توجه مرا جلب کرد. آن‌ها دو برادر سارق بودند. این دو برادر، سرقت را از جنوب کشور شروع کرده بودند و شهر به شهر سرقت می‌کردند و در مسیر بازگشت به مشهد بودند که در کرمان بازداشت و در نهایت به زندان وکیل‌آباد منتقل شدند و پس از مدتی توانستند به بهترین بند این زندان برسند. اما وقتی از تجربه‌ی خود می‌گفتند، مشتاق بازگشت به زندان کرمان بودند. آن‌ها با جمع‌بندی تجربه‌ی سایر زندانیان، وکیل‌آباد را به‌عنوان یکی از امنیتی‌ترین زندان‌های کشور معرفی می‌کردند.

شاید یکی از علت‌های این وضعیت، حضور کم‌تر زندانیان سیاسی و عقیدتی و در نتیجه، کم‌رنگ‌تر بودن مبارزه‌ی آن‌ها برای احقاق حقوق زندانیان در طی دهه‌های اخیر بوده است. محدود بودن تعداد آن‌ها منجر به آن شده است که مسئولان وکیل‌آباد بتوانند یک سیاست‌گذاری به‌شدت امنیتی، اما نانوشته، را به اجرا درآورند. به‌جز در بازه‌ی اعتراضات مهسا و دی‌ماه گذشته، آن‌ها در عمل زندانیان سیاسی و عقیدتی را طوری میان بندها توزیع می‌کنند که در هیچ‌کدام از بندها حلقه‌ی قابل‌توجهی ایجاد نشود. زندانیان سیاسی و عقیدتی معمولاً بین بندهای سه، چهار و شش-یک توزیع می‌شوند. شرایط در بند شش-یک سخت‌تر است. آن‌ها به‌جای بندی با سالن‌های بزرگ، در سوئیت‌های کوچکی با تعداد محدودی زندانی نگهداری می‌شوند و دسترسی به تلفن و ملاقات محدود و حتی در مواردی ممنوع است. زندانیان عقیدتی و امنیتی این بند، به‌صورت ویژه در سوئیت‌های دو یا سه‌نفره نگهداری می‌شوند. در سایر بندها نیز شمار زندانیان سیاسی و عقیدتی به دو رقم نمی‌رسد و معمولاً از جریان‌هایی در کنار هم قرار می‌گیرند که احتمال تعارض و اختلاف میان آن‌ها در بالاترین سطح ممکن باشد.

چنین شرایطی نه‌تنها نقض حقوق زندانیان است و قاعده‌ی تفکیک جرایم را نقض می‌کند، بلکه اطلاع‌رسانی درباره‌ی شرایط زندانیان را دشوارتر می‌کند و هم‌چنین فرصت کنش جمعی آنان برای بهبود شرایط تحمل حبس برای همه‌ی زندانیان را نیز محدودتر می‌سازد. البته با افزایش تعداد بازداشت‌شدگان سیاسی و عقیدتی از یک سو، و افزایش شناخت بازداشت‌شدگان از حقوق خود از سوی دیگر، احتمال مبارزه‌ی بیش‌تر برای احقاق این حقوق افزایش می‌یابد.

چنان‌که در تجربه‌ی زندان‌هایی مانند اوین دیده می‌شود، تعداد بالای زندانیان سیاسی و عقیدتی و مبارزه‌ی آن‌ها برای حقوقشان توانسته است تجربه‌ی زندان را برای دیگر زندانیان نیز آسان‌تر کند. هرچند این هزینه‌ی گزافی برای دستاوردی محدود است. در نهایت، وضعیت زندانیان در بهترین زندان‌های ایران قابل قیاس با زندان‌های کشورهای توسعه‌یافته نیست. در یک پژوهش، تصاویری از زندان‌هایی در کشورهای نوردیک را در کنار تصاویری از هتل‌های پنج‌ستاره به مخاطبان نشان می‌دادند و از آن‌ها می‌خواستند زندان را از هتل تشخیص دهند. میزان بالای خطای مخاطبان نشان می‌داد که امکانات زندان می‌تواند تا چه اندازه متفاوت باشد.

روایت زندانیِ قاتلی که اره‌برقی ابزار قتلش بوده، اما به همان اره‌برقی برای باغبانی دسترسی دارد، در قیاس با تجربه‌ی زندانیانی که دسترسی محدودی به آینه دارند یا برای آشپزی تنها از درِ قوطی‌های کنسرو استفاده می‌کنند، شاید نشان‌دهنده‌ی طیف گسترده‌ی تفاوت باشد. هرچند از آن مهم‌تر، شاخص تعداد زندانی به‌ازای هر هزار شهروند است. هرچند بسیاری از دولت‌های ضعیف نیز اعداد پایینی در این شاخص نشان می‌دهند که حاصل ناتوانی آن‌ها در برخورد با مجرمان است، اما کشورهای توسعه‌یافته‌ای هم‌چون ژاپن و کشورهای شمال اروپا نیز در این شاخص صدرنشین هستند.

ظرفیت پایین زندان‌ها در کنار عدد بزرگ این شاخص شرایط را بحرانی‌تر نیز می‌سازد؛ این یکی از اصلی‌ترین منابع رنج را برای زندانیان فراهم می‌سازد. تراکم جمعیت منبع اصلی رنج است. به طور مثال بیش از هزار بازداشتی دی ماه در سالنی چهارصد تختی نگهداری می‌شدند. این تراکم جمعیت نه تنها منجر می‌شد که بسیاری از زندانیان به اصطلاح زندان کف‌خواب و کریدورخواب (نه تنها تخت ندارند بلکه در فضای اتاق نیز جا نمی‌شوند) باشند بلکه دسترسی به سرویس بهداشتی، تلفن، فضایی برای نگهداری لوازم و سایر موارد چنان کاهش می‌دهد که تمامی زمان طول روز زندانی در صف‌های طولانی می‌گذرد.

مسیر ارتقای سطح رعایت حقوق زندانیان نباید تنها از طریق مبارزه‌ی کنش‌گران سیاسی و مدنیِ زندانی محقق شود، بلکه باید مورد توجه تمامی شهروندان باشد. این توجه شهروندان نباید منحصر به شرایط زندانیان سیاسی و عقیدتی، آن هم در زندان‌های اصلی کشور، باشد، بلکه باید تمامی زندانیان در تمامی زندان‌ها را دربر گیرد. تجربه‌ی چنین رنج‌هایی تنها به یک قشر خاص آسیب وارد نمی‌کند، بلکه تمامی اقشار را با چالش‌های جدی مواجه می‌سازد. از جمله آن‌که زندانیِ زیاد و زندانِ سخت به معنای هزینه‌ی بالاتر برای ریسک‌پذیری است و سرکوب ریسک‌پذیری، فرصت‌های توسعه را کاهش می‌دهد. چنین شرایطی خشونت را در جامعه افزایش می‌دهد و به بسیاری از بحران‌های اجتماعی دامن می‌زند. هرچند هیچ‌یک از این مولفه‌ها نباید عامل اصلی توجه به حقوق زندانیان باشد، بلکه تاکید بر حقوق شهروندی باید به‌عنوان اصلی‌ترین انگیزه‌ی ما برای رعایت حقوق زندانیان مدنظر قرار گیرد و برای تحقق آن مقاومت کنیم.

Tuesday, 18 August 2026


جامعه‌ای که در آن پرسشگری محدود شود، اصلاح و پیشرفت از دست خواهد رفت 

شفافیت، پاسخگویی و آزادی گردش اطلاعات، نه تهدید برای یک کشور، بلکه سرمایه‌ای برای افزایش اعتماد عمومی است.مسئولیت حکومت؛ شنیدن صدای مردم پیش از عمیق‌تر شدن بحران است.هیچ حکومتی تنها با ابزار قدرت نمی‌تواند اعتماد عمومی را حفظ کند. مشروعیت پایدار زمانی شکل می‌گیرد که مردم احساس کنند حقوق آنان محترم است، صدایشان شنیده می‌شود و امکان مشارکت واقعی در سرنوشت خود را دارند.مردمی که اعتراض می‌کنند، الزاماً دشمن یا مخالف کشور خود نیستند. بسیاری از آنان شهروندانی هستند که خواهان زندگی بهتر، عدالت بیشتر، آینده‌ای امن‌تر و جامعه‌ای عادلانه‌تر هستند.نادیده گرفتن مطالبات اجتماعی و پاسخ دادن به اعتراض‌ها با روش‌های صرفاً امنیتی، ممکن است در کوتاه‌مدت سکوت ایجاد کند، اما مشکلات اصلی را از بین نخواهد برد.راه حل واقعی بحران‌های اجتماعی پذیرش مشکلات، گفت‌وگوی صادقانه، اصلاح سیاست‌ها و بازگرداندن اعتماد میان مردم و حاکمیت است.زنان و جوانان؛ صدای نسلی که آینده‌ای متفاوت می‌خواهد یکی از ویژگی‌های مهم تحولات اجتماعی سال‌های اخیراست که خواستاربیان مطالبات مدنی بوده است.نسل جوان امروز، نسلی است که پرسش‌های جدی درباره آینده، آزادی‌های اجتماعی، فرصت‌های برابر و نقش خود در جامعه دارد. این نسل خواهان آن است که دیده شود، شنیده شود و در ساختن آینده کشور خود سهم داشته باشد.زنان نیز به عنوان نیمی از جامعه، نقش مهمی در تحولات اجتماعی ایفا کرده‌اند. نادیده گرفتن خواسته‌ها و حقوق زنان، به معنای نادیده گرفتن بخش بزرگی از ظرفیت انسانی یک کشور است.جامعه‌ای که صدای جوانان و زنان خود را بشنود، فرصت بیشتری برای رشد و توسعه خواهد داشت.نقش جامعه جهانی در دفاع از حقوق بشر مفهومی جهانی است و احترام به کرامت انسان‌ها محدود به مرزهای جغرافیایی نیست.جامعه جهانی و نهادهای حقوق بشری وظیفه دارند تحولات مرتبط با حقوق شهروندان را با دقت دنبال کنند و بر ضرورت رعایت اصول انسانی تأکید داشته باشند.دفاع از حقوق بشر به معنای دخالت در امور داخلی کشورها نیست؛ بلکه دفاع از ارزش‌هایی است که برای همه انسان‌ها مشترک است: حق زندگی، آزادی، امنیت، عدالت و برخورداری از کرامت انسانی.سکوت در برابر نقض حقوق انسان‌ها در هر نقطه‌ای از جهان، می‌تواند به تضعیف ارزش‌های انسانی منجر شود. صدایی که نمی‌توان برای همیشه آن راخاموش کرد"اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴" فارغ از نگاه‌های سیاسی مختلف، یک پیام روشن داشت: بخش‌هایی از جامعه ایران با مشکلات عمیق و مطالبات جدی روبه‌رو هستند.نادیده گرفتن این واقعیت، راه‌حل نیست. هیچ جامعه‌ای با حذف صداهای مخالف، بی‌توجهی به مشکلات مردم یا محدود کردن آزادی‌ها به آرامش پایدار نخواهد رسید.احترام به حقوق بشر، پذیرش حق اعتراض، ایجاد فضای گفت‌وگو و اصلاح مسیرهای ناکارآمد، لازمه ساختن آینده‌ای بهتر است.صدای مردم ممکن است برای مدتی محدود شود، اما مطالباتی که از دل جامعه برمی‌خیزند، با سکوت از بین نمی‌روند.تاریخ نشان داده است که عدالت، آزادی و کرامت انسانی ارزش‌هایی نیستند که بتوان برای همیشه نادیده گرفت.اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ یادآور این حقیقت است که هیچ حکومتی بدون اعتماد مردم نمی‌تواند آینده‌ای پایدار بسازد و هیچ جامعه‌ای بدون احترام به حقوق انسان‌ها به آرامش واقعی نخواهد رسید..

خرم‌آباد؛ اجرای حکم اعدام محمدرضا رضایی کن‌کت

   حکم اعدام یک زندانی به نام محمدرضا رضایی کن‌کت، ۲۶ ساله و اهل نورآباد دلفان، بابت اتهامات مرتبط با «مواد مخدر» در زندان مرکزی خرم‌آباد به...