خاطرات همراهی با دو فعال محیط زیستی محبوس در اوین
جلسه بازجویی تمام شد. من با چشم های بسته رو به دیوار در گوشه ای نشسته بودم. بازجو که در بند دو الف زندان اوین، همه «سید» صدایش می کردند، گویا با تلفن حرف می زد: «دوره انفرادیش تموم شده. لطفاً در اولین فرصت منتقلش کنید، بند عمومی». به خودم می گفتم بالاخره دوره هم نشینی با اتاق خالی به پایان رسید؟ دیگر صدای شنیدن کوبیدن سر به دیوار از سلول انفرادی مجاور را نمی شنوم؟ دیگر قرار نیست در اتاقی کوچکتر از ۴ مترمربع راه بروم تا بیهوش شوم؟ آیا کابوس انفرادی پایان یافته؟ به محض ورود به سلولم مانند مسافری که قصد عزیمت دارد، وسایلم را جمع کردم. یک لیوان کاغذی، سه پتوی پشمی، یک مسواک و خمیردندان و سه هسته خرما که گاهی با آن بازی می کردم. چمدانم را جمع کرده بودم! ساعت انتظار به سه رسید. صدای باز شدن دریچه روی در سلول، خبر از آمدن زندانبان داد. چشم های پر از خونش از دریچه نگاهی به داخل کرد و سپس در را باز کرد. دید که وسایلم را در دست دارم و آماده سفر و دستم بند است. پس چشم بند را خودش روی چشم هایم گذاشت؛ یکی از بازوهایم را گرفت و حرکت کردیم. از دیواره ریه اش رسوبات سال ها کشیدن سیگار بازدم می شد ...