۱۴۰۵ مرداد ۱۲, دوشنبه

 

چگونه زنان بیش‌ترین هزینه‌ی بحران اقتصادی و‌ جنگ‌ را می‌دهند؟/ الهه امانی

ماهنامه خط صلح – جنگ با تخریب زیرساخت‌ها، جابه‌جایی گسترده‌ی جمعیت، فروپاشی فعالیت‌های اقتصادی، اختلال در نظام‌های آموزشی و بهداشتی و گسست شبکه‌های اجتماعی، بازار کار را به‌طور بنیادین دگرگون می‌کند. هرچند پیامدهای جنگ تمامی اقشار جامعه را تحت تاثیر قرار می‌دهد، اما آثار اقتصادی آن برای زنان ابعاد عمیق‌تر و ماندگارتری دارد؛ زیرا زنان نه‌تنها در هر دو بخش رسمی و غیررسمی بازار کار با کاهش فرصت‌های شغلی، درآمد و امنیت اقتصادی مواجه می‌شوند، بلکه هم‌زمان بار سنگین‌تری از مسئولیت‌های مراقبتی و بازتولید اجتماعی را بر دوش می‌کشند؛ مسئولیت‌هایی که برای بقای خانواده و استمرار حیات جامعه در دوران جنگ و پس از آن حیاتی هستند.

بر اساس برآورد موجود برای سال ۲۰۱۹، حدود ۲۶۴ میلیون زن در ۳۶ کشور و سرزمین زندگی می‌کنند که به‌عنوان «کشورهای شکننده و متاثر از جنگ» (FCA) طبقه‌بندی شده‌اند. این رقم که بر پایه‌ی تحلیل موسسه‌ی زنان، صلح و امنیت دانشگاه جورج‌تاون ارائه شده، یک برآورد تجمیعی و نه حاصل سرشماری جدید است و معتبرترین شاخص موجود برای این گروه از کشورها به شمار می‌رود. این زنان با چالش‌هایی هم‌چون فقر، خشونت مبتنی بر جنسیت، آوارگی، تبعیض، اختلال در آموزش و دسترسی محدود به فرصت‌های شغلی و منابع درآمدی روبه‌رو هستند.

گزارش ۲۰ اکتبر سال  ۲۰۲۵ دبیرکل سازمان ملل متحد درباره‌ی «زنان، صلح و امنیت» هشدار می‌دهد که جهان در حال حاضر با بیش‌ترین تعداد منازعات فعال از سال ۱۹۴۶ تاکنون روبه‌رو است؛ وضعیتی که خطرات و رنجی بی‌سابقه، ناامنی غذایی و بیکاری برای زنان و دختران ایجاد کرده است و ۶۷۶ میلیون زن اکنون در فاصله‌ی ۵۰ کیلومتری درگیری‌های مرگبار زندگی می‌کنند؛ بالاترین رقمی که از دهه‌ی ۱۹۹۰ تاکنون ثبت شده است. هم‌چنین، شمار تلفات غیرنظامیان در میان زنان و کودکان نسبت به دوره‌ی دوساله‌ی پیش از آن چهار برابر شده و موارد خشونت جنسی مرتبط با درگیری‌های مسلحانه نیز طی دو سال، ۸۷ درصد افزایش یافته است. در سایه‌ی جنگ‌ و ‌ناامنی، علاوه بر موارد فوق در بخش رسمی اقتصاد، زنان با مجموعه‌ای از آسیب‌های ساختاری نیز روبه‌رو می‌شوند. تعطیلی یا تخریب کارخانه‌ها، موسسات اقتصادی، ادارات دولتی، مدارس، دانشگاه‌ها و مراکز درمانی موجب از دست رفتن هزاران فرصت شغلی می‌شود؛ فرصت‌هایی که بخش قابل‌توجهی از آن‌ها در اختیار زنان بوده است. علاوه بر بیکاری، کاهش دستمزدها، تاخیر در پرداخت حقوق، افزایش قراردادهای موقت و ناامنی شغلی، وضعیت اقتصادی زنان را بیش از پیش شکننده می‌کند. بخش‌هایی مانند آموزش، بهداشت، خدمات اجتماعی، خرده‌فروشی، گردشگری و خدمات عمومی که زنان سهم بالایی از نیروی کار آن را تشکیل می‌دهند، معمولاً از نخستین بخش‌هایی هستند که در اثر جنگ دچار رکود یا تعطیلی می‌شوند. تخریب زیرساخت‌های حمل‌ونقل، ناامن شدن مسیرهای رفت‌وآمد، قطع برق و ارتباطات و افزایش خطرات امنیتی نیز حضور زنان در محیط‌های کاری را دشوارتر می‌کند. در کنار این عوامل، مهاجرت اجباری نیروهای متخصص زن، از جمله پزشکان، پرستاران، استادان دانشگاه، پژوهشگران و کارآفرینان، پدیده‌ی «فرار مغزها» را تشدید کرده و ظرفیت علمی، حرفه‌ای و مدیریتی کشورها را برای سال‌ها تضعیف می‌کند. سازمان بین‌المللی کار (ILO) در گزارش سال ۲۰۲۳ تاکید می‌کند که «بحران‌ها نابرابری‌های جنسیتی موجود در بازار کار را تشدید کرده و زنان را بیش از پیش به سوی اشتغال‌های ناامن سوق می‌دهند». هم‌چنین بانک جهانی برآورد می‌کند که درگیری‌های نظامی می‌توانند در بلندمدت بیش از ۲۰ درصد از تولید ناخالص داخلی کشورها را کاهش دهند و روند بازگشت زنان به بازار کار معمولاً بسیار کندتر از مردان است.

تاثیر جنگ بر اشتغال غیررسمی زنان حتی گسترده‌تر و عمیق‌تر است. در بسیاری از کشورهای کم‌درآمد و با درآمد متوسط، اقتصاد غیررسمی ستون اصلی معیشت میلیون‌ها زن را تشکیل می‌دهد. بر اساس گزارش سازمان بین‌المللی کار، بیش از دو میلیارد نفر در جهان در اقتصاد غیررسمی فعالیت می‌کنند و در بسیاری از این کشورها، بیش از ۶۰ درصد زنان شاغل در این بخش مشغول به کار هستند. این فعالیت‌ها شامل مشاغل خانگی، دست‌فروشی، کار خانگی، کشاورزی خرد، صنایع دستی، نساجی، تولید و فروش مواد غذایی و سایر کسب‌وکارهای کوچک خانوادگی است. جنگ به‌طور مستقیم این منابع درآمد را از بین می‌برد؛ بازارها تعطیل می‌شوند، زنجیره‌های تامین مختل می‌شوند، مواد اولیه کمیاب می‌شوند و جابه‌جایی کالا و خدمات با دشواری یا خطر همراه می‌شود. از آن‌جا که زنان شاغل در اقتصاد غیررسمی معمولاً از حداقل حمایت‌های قانونی مانند بیمه‌ی بیکاری، بیمه‌ی درمانی، مرخصی با حقوق، بازنشستگی یا حمایت‌های قانون کار برخوردار نیستند، در زمان بحران تقریباً هیچ شبکه‌ی حمایتی برای حفظ معیشت خود ندارند. بسیاری از آنان برای تامین ابتدایی‌ترین نیازهای خانواده ناچار می‌شوند با دستمزدی کم‌تر، ساعت‌های کاری طولانی‌تر و در شرایطی ناامن‌تر و استثمارگرانه‌تر به کار ادامه دهند یا به فعالیت‌هایی روی آورند که آنان را در معرض خشونت، سوئاستفاده و بهره‌کشی قرار می‌دهد. نهاد زنان سازمان ملل متحد (UN Women) در این زمینه تاکید می‌کند: «معیشت زنان معمولاً نخستین بخشی است که در بحران‌ها آسیب می‌بیند و آخرین بخشی است که بهبود می‌یابد».

در کنار از دست رفتن فرصت‌های شغلی، یکی از مهم‌ترین اما کم‌تر دیده‌شده‌ترین پیامدهای جنگ، افزایش چشمگیر کارهای مراقبتی بدون مزد است؛ بخشی از اقتصاد که اغلب در آمارهای رسمی و سیاست‌گذاری‌های اقتصادی نادیده گرفته می‌شود. با گسترش جنگ، زنان مسئولیت مراقبت از مجروحان، سالمندان، افراد دارای معلولیت، کودکان آسیب‌دیده و افراد مبتلا به آسیب‌های روانی ناشی از جنگ را بر عهده می‌گیرند. آنان هم‌زمان وظیفه‌ی تامین آب، غذا، دارو، سوخت، مدیریت خانواده در شرایط کمبود منابع، حفظ سلامت اعضای خانواده و حتی مشارکت در بازسازی خانه‌ها و جوامع آسیب‌دیده را نیز بر دوش دارند. بر اساس گزارش نهاد زنان سازمان ملل، زنان و دختران بیش از سه-‌چهارم کار مراقبتی بدون مزد جهان را انجام می‌دهند و جنگ، این بارِ مراقبتی را به شکل چشمگیری افزایش می‌دهد. افزایش این مسئولیت‌ها، فرصت زنان برای اشتغال با درآمد، آموزش، ارتقای مهارت‌های حرفه‌ای و مشارکت در تصمیم‌گیری‌های اقتصادی را به شدت کاهش می‌دهد. اقتصاددان برجسته، نانسی فولبر (Nancy Folbre)، با اشاره به اهمیت این فعالیت‌ها می‌گوید: «کار مراقبتی، قلب نامرئی هر اقتصاد است». با وجود این، ارزش اقتصادی این فعالیت‌ها در برنامه‌های بازسازی پس از جنگ، بودجه‌های ملی و سیاست‌های توسعه‌ای به‌ندرت محاسبه یا جبران می‌شود؛ در حالی که بدون این کار نامرئی، بقای خانواده و استمرار جامعه در دوران بحران امکان‌پذیر نیست.

در نهایت، مجموعه‌ی این عوامل به تشدید پدیده‌ای منجر می‌شود که اقتصاددانان از آن با عنوان «زنانه شدن فقر» یاد می‌کنند. جنگ با کشته یا ناپدید شدن همسران، آوارگی، نابودی خانه‌ها، زمین‌ها و سرمایه‌های تولیدی، تورم شدید، ناامنی غذایی، از بین رفتن پس‌اندازها و افزایش هزینه‌های زندگی، میلیون‌ها زن را به سرپرستان اصلی خانواده تبدیل می‌کند، در حالی که دسترسی آنان به منابع اقتصادی به‌شدت محدود شده است. برنامه‌ی توسعه سازمان ملل متحد (UNDP) نشان می‌دهد که زنان در مقایسه با مردان پس از جنگ نیز به دلیل ساختارهای استوار پدر-مرد سالاری،  دسترسی کم‌تری به اعتبارات مالی، مالکیت زمین و دارایی، منابع تولیدی و فرصت‌های سرمایه‌گذاری دارند و همین نابرابری‌های ساختاری روند بازیابی اقتصادی آنان را دشوارتر و طولانی‌تر می‌کند. به همین دلیل سازمان ملل و نهادهای حوزه‌ی زنان بر این تاکید دارند که برنامه‌های بازسازی پس از جنگ‌ها، چنان‌چه فاقد رویکرد جنسیتی باشند و به نیازهای ویژه‌ی زنان به‌ویژه در زمینه‌ی اشتغال، حمایت اجتماعی، دسترسی به منابع مالی، مراقبت از کودکان و به‌رسمیت شناختن کار مراقبتی بدون مزد  توجه نکنند، نابرابری‌های اقتصادی جنسیتی نه‌تنها تداوم خواهد یافت، بلکه در نسل‌های بعد نیز بازتولید خواهد شد. از این رو، توانمندسازی اقتصادی زنان باید یکی از ارکان اصلی بازسازی پس از جنگ و تحقق صلح پایدار باشد؛ زیرا هیچ جامعه‌ای بدون مشارکت برابر زنان در اقتصاد، توسعه و تصمیم‌گیری‌های عمومی نمی‌تواند به بازسازی عادلانه و پایدار دست یابد.

نمونه‌هایی از تاثیر جنگ بر اشتغال و معیشت زنان

نمونه‌های معاصر از جنگ‌ها و منازعات مسلحانه نشان می‌دهد که اگرچه زمینه‌های سیاسی، فرهنگی و اقتصادی هر کشور متفاوت است، اما پیامدهای جنگ بر زندگی اقتصادی زنان الگوهای مشترکی دارد. در تمامی این بحران‌ها، زنان با از دست دادن فرصت‌های شغلی، کاهش درآمد، گسترش اشتغال غیررسمی، افزایش مسئولیت‌های مراقبتی بدون مزد، آوارگی، فقر و محدودیت دسترسی به منابع اقتصادی روبه‌رو شده‌اند. هم‌زمان، آنان به ستون اصلی حفظ معیشت خانواده، ارائه‌ی خدمات اجتماعی و تاب‌آوری جوامع تبدیل شده‌اند؛ بدون آن‌که این نقش در سیاست‌های بازسازی و توسعه به اندازه‌ی کافی به‌رسمیت شناخته شود.

در غزه، از آغاز جنگ در اکتبر ۲۰۲۳، اقتصاد محلی تقریباً به‌طور کامل فروپاشیده و مشارکت اقتصادی زنان آسیب بی‌سابقه‌ای دیده است. بر اساس گزارش‌های سازمان بین‌المللی کار و نهاد زنان سازمان ملل، بخش عمده‌ای از فرصت‌های شغلی از بین رفته و زنان بیش از سایر گروه‌ها از این وضعیت آسیب دیده‌اند. هزاران زن شاغل در بخش‌های آموزش، بهداشت، خدمات دولتی و کسب‌وکارهای کوچک، در پی تخریب مدارس، بیمارستان‌ها، بازارها و مراکز کاری، شغل خود را از دست داده‌اند. هم‌چنین بسیاری از کسب‌وکارهای خرد زنان، از جمله تولید مواد غذایی در منزل، خیاطی، گلدوزی، صنایع دستی و خدمات زیبایی، متوقف شده است. در کنار این فروپاشی اقتصادی، مسئولیت مراقبت از مجروحان، کودکان، سالمندان و خانواده‌های آواره، همراه با کمبود شدید غذا، آب، دارو و سوخت، بار کار مراقبتی بدون مزد زنان را به شکل چشمگیری افزایش داده است. نهاد زنان سازمان ملل در توصیف این وضعیت هشدار می‌دهد: «این جنگ، دهه‌ها پیشرفتِ شکننده در زمینه توانمندسازی اقتصادی زنان را به عقب رانده است».

در اوکراین، پس از تهاجم روسیه در سال ۲۰۲۲، ساختار بازار کار به‌طور اساسی دگرگون شد. میلیون‌ها زن به‌عنوان آواره‌ی داخلی یا پناه‌جو، کشور را ترک کردند و بسیاری از آنان در کشورهای همسایه وارد بازار کار شدند؛ در حالی‌که هم‌چنان مسئول حمایت مالی و عاطفی از اعضای خانواده‌ی خود در داخل اوکراین بودند. در داخل کشور نیز زنان نقش پررنگ‌تری در بخش‌های بهداشت، آموزش، امدادرسانی، لجستیک، کشاورزی و خدمات عمومی بر عهده گرفتند. بسیاری از زنان کارآفرین نیز فعالیت اقتصادی خود را از تولید کالاهای تجاری به تولید تجهیزات و اقلام امدادی تغییر دادند. هم‌زمان، مسئولیت مراقبت از کودکان، سالمندان، مجروحان و سایر اعضای خانواده نیز به میزان قابل توجهی افزایش یافته است. نهاد زنان سازمان ملل تاکید می‌کند که زنان در اوکراین به «ستون اصلی حفظ خدمات عمومی و تاب‌آوری اجتماعی» تبدیل شده‌اند و نقش آنان در حفظ عملکرد جامعه، بسیار فراتر از مشارکت سنتی در بازار کار بوده است.

در سودان، جنگ داخلی که از سال ۲۰۲۳ آغاز شد، یکی از بزرگ‌ترین بحران‌های آوارگی جهان را رقم زده است. میلیون‌ها زن معیشت خود را در کشاورزی، بازارهای محلی و اقتصاد غیررسمی از دست داده‌اند. زنان کشاورز از زمین‌های خود آواره شده‌اند و زنان دست‌فروش و فروشندگان بازارهای محلی به دلیل ناامنی و فروپاشی بازارها دیگر امکان ادامه‌ی فعالیت اقتصادی ندارند. شمار زیادی از زنان سرپرست خانواده اکنون بدون درآمد یا با درآمدی بسیار ناچیز زندگی می‌کنند. فروپاشی نظام بانکی، اختلال در زنجیره‌های تامین و نابودی بازارهای محلی، به‌ویژه برای زنانی که در اقتصاد غیررسمی فعالیت می‌کردند، پیامدهای اقتصادی ویرانگری داشته و آنان را بیش از پیش در معرض فقر و ناامنی غذایی قرار داده است.

در افغانستان، پس از بازگشت طالبان به قدرت در سال ۲۰۲۱، محدودیت‌های گسترده و خشونت‌بار علیه زنان تقریباً تمامی ابعاد مشارکت اقتصادی آنان را تحت تاثیر قرار داده است. زنان از بسیاری از مشاغل رسمی محروم شده‌اند، فعالیت کارکنان زن در سازمان‌های غیردولتی با محدودیت‌های شدید و بسته‌شدن تعداد زیادی از سازمان‌ها روبه‌رو شده و شمار زیادی از کسب‌وکارهای متعلق به زنان تعطیل شده است. افزون بر این، محرومیت دختران از آموزش متوسطه و دانشگاه، آینده‌ی مشارکت اقتصادی نسل‌های بعدی زنان را نیز با تهدیدی جدی مواجه کرده است. بانک جهانی برآورد می‌کند که این محدودیت‌ها سالانه میلیاردها دلار از ظرفیت بالقوه‌ی اقتصاد افغانستان را از بین می‌برد و مانعی جدی بر سر راه رشد و توسعه کشور ایجاد می‌کند.

جنگی که از سال ۲۰۱۱ در سوریه آغاز شد، نقش اقتصادی زنان را به‌طور بنیادین دگرگون کرده است. میلیون‌ها زن پس از کشته شدن، ناپدید شدن، بازداشت یا مهاجرت همسران خود، مسئولیت سرپرستی خانواده را بر عهده گرفته‌اند. بسیاری از آنان برای تامین معاش به کسب‌وکارهای خانگی، خیاطی، تولید مواد غذایی، صنایع دستی و فعالیت‌های بشردوستانه روی آورده‌اند. با فروپاشی اشتغال رسمی، سهم اقتصاد غیررسمی به‌شدت افزایش یافته و زنان بخش بزرگی از بار اقتصادی خانواده را در این بخش بر دوش می‌کشند. با این حال، آنان هم‌چنان از دسترسی برابر به مالکیت، اعتبارات مالی، منابع تولیدی و برنامه‌های بازسازی اقتصادی محروم مانده‌اند. نهاد زنان سازمان ملل، زنان سوری را «ستون اصلی بقای خانواده‌ها» توصیف کرده و هم‌زمان هشدار می‌دهد که زنان تا حد زیادی از فرایندهای تصمیم‌گیری اقتصادی و برنامه‌های بازسازی حتی پس از فرار بشار ‌اسد از سوریه در تاریخ ۸ دسامبر ۲۰۲۴ و در دوران احمد الشرع کنار گذاشته شده‌اند.

در اتیوپی، جنگ تیگرای (۲۰۲۰ تا ۲۰۲۲) نیز پیامدهای اقتصادی گسترده‌ای برای زنان به همراه داشت. زنان کشاورز دسترسی خود را به زمین، بذر، نهاده‌های کشاورزی و سایر منابع تولید از دست دادند و بسیاری از بازارهای محلی تخریب یا تعطیل شدند. زنان شاغل در بخش سلامت، با وجود کمبود شدید تجهیزات، ناامنی و فشارهای روانی، به ارائه‌ی خدمات درمانی ادامه دادند. آوارگی گسترده نیز موجب نابودی بسیاری از مشاغل خرد و فعالیت‌های غیررسمی زنان شد. افزون بر این، این بحران با خشونت‌های گسترده‌ی جنسی مرتبط با جنگ همراه بود که نه‌تنها سلامت جسمی و روانی زنان را به خطر انداخت، بلکه توانایی آنان برای مشارکت ایمن در فعالیت‌های اقتصادی و بازسازی معیشت خود را نیز به‌شدت کاهش داد.

مقایسه‌ی این نمونه‌ها نشان می‌دهد که جنگ صرفاً به تخریب زیرساخت‌های فیزیکی و اقتصاد ملی محدود نمی‌شود، بلکه با تعمیق نابرابری‌های جنسیتی، فرصت‌های اقتصادی زنان را محدود کرده، آنان را به سمت اشتغال‌های غیررسمی و ناامن سوق می‌دهد، بار کار مراقبتی بدون مزد را افزایش می‌دهد و روند «زنانه شدن فقر» را تشدید می‌کند.

تاثیر بحران اقتصادی، جنگ و بی‌ثباتی ساختاری بر بازار کار ایران با تاکید بر پیامدهای جنسیتی

واقعیت آن است که بحران‌های اقتصادی اخیر، همراه با پیامدهای جنگ و تشدید نااطمینانی اقتصادی، تاثیر عمیقی بر بازار کار ایران گذاشته است. بر اساس داده‌های در دسترس، شمار افرادی که یا شغل خود را از دست داده‌اند یا به‌طور کامل از بازار کار خارج شده‌اند، به حدود چهار میلیون نفر رسیده است. چشم‌انداز رشد منفی اقتصادی در ماه‌های آینده نیز احتمال تداوم این روند، افزایش تعدیل نیروی انسانی، کاهش فرصت‌های اشتغال و گسترش شمار خانوارهای زیر خط فقر را تقویت می‌کند.

بر اساس گزارش اتاق بازرگانی ایران، در فاصله‌ی اسفند ۱۴۰۳ تا دی‌ماه ۱۴۰۴، بیش از ۶۱۱ هزار نفر از بیمه‌شدگان سازمان تامین اجتماعی از چرخه‌ی اشتغال رسمی خارج شده‌اند. هم‌زمان، بیش از سه میلیون و ۱۰۰ هزار نفر نیز از جست‌وجوی کار منصرف شده‌اند؛ پدیده‌ای که با عنوان «خروج از نیروی کار» یا «ناامیدی از بازار کار» شناخته می‌شود. غلامحسین محمدی، معاون وزیر کار، اعلام کرده بود که جنگ ۴۰ روزه‌ی اسرائیل و آمریکا با جمهوری اسلامی موجب نابودی بیش از یک میلیون فرصت شغلی و بیکار شدن حدود دو میلیون نفر شده است. هم‌چنین حمید حاج‌اسماعیلی، کارشناس بازار کار، در گفتگو با اقتصادنیوز برآورد کرده بود که از زمستان گذشته تا پایان فروردین، بین سه تا چهار و نیم میلیون نفر در ایران یا بیکار شده‌اند یا از بازار کار خارج شده‌اند.

تازه‌ترین داده‌های مرکز آمار ایران، نشان می‌دهد که نرخ مشارکت اقتصادی کشور در زمستان ۱۴۰۴ به ۳۹.۷ درصد کاهش یافته است. این شاخص بیانگر آن است که از میان بیش از ۶۶ میلیون نفر از جمعیت بالای ۱۵ سال ایران که در سن کار قرار دارند، تنها حدود ۲۶ میلیون نفر در بازار کار حضور دارند؛ یعنی یا شاغل هستند یا در جست‌وجوی شغل به‌سر می‌برند. در مقابل، بیش از ۴۰ میلیون نفر خارج از چرخه‌ی اقتصادی قرار دارند و هیچ مشارکت فعالی در بازار کار ندارند. در ادبیات اقتصادی، میان «بیکار» و «غیرفعال اقتصادی» تفاوت مهمی وجود دارد: فرد بیکار کسی است که توانایی و آمادگی کار دارد و در جست‌وجوی شغل است اما شغلی پیدا نمی‌کند، در حالی که فرد غیرفعال اقتصادی اساساً در بازار کار حضور ندارد و در پی یافتن شغل نیز نیست. کارشناسان تاکید می‌کنند که نرخ بیکاری به‌تنهایی تصویر کاملی از وضعیت اشتغال ارائه نمی‌دهد؛ زیرا کاهش نرخ بیکاری می‌تواند ناشی از خروج افراد از بازار کار نیز باشد. در حالی که میانگین نرخ مشارکت اقتصادی در جهان بیش از ۶۱ درصد برآورد می‌شود، این شاخص در ایران کم‌تر از ۴۰ درصد است؛ به این معنا که بخش بزرگی از جمعیت در سن کار، نه شاغل‌اند و نه در فرایند جست‌وجوی کار مشارکت دارند. بحران‌های اخیر، به‌ویژه پیامدهای جنگ، نااطمینانی اقتصادی و تخریب ظرفیت‌های تولیدی، این وضعیت را تشدید کرده است. ایران نیز در تشابه با تجربه‌ی کشورهای درگیر جنگ نشان می‌دهد که زنان معمولاً نخستین گروهی هستند که در شرایط بحران اقتصادی و تعدیل نیرو، امنیت شغلی خود را از دست می‌دهند؛ زیرا حضور آنان در بسیاری از بخش‌های اقتصادی از پیش شکننده‌تر بوده و دسترسی کم‌تری به منابع حمایتی، سرمایه و فرصت‌های جایگزین شغلی دارند.

این وضعیت بحرانی به‌طور ویژه بر زنان تاثیر گذاشته است. داده‌ها نشان می‌دهد که حدود ۷۳ درصد از جمعیت غیرفعال اقتصادی ایران را زنان تشکیل می‌دهند. از میان حدود ۳۳.۳ میلیون زن بالای ۱۵ سال در کشور، تنها حدود ۴ میلیون و ۷۷ هزار نفر در بازار کار مشارکت دارند و بیش از ۲۹ میلیون زن عملاً خارج از چرخه‌ی اشتغال قرار گرفته‌اند. حتی در میان زنان فعال اقتصادی نیز شرایط نابرابر است؛ بر اساس داده‌های سازمان بین‌المللی کار و بانک جهانی، تنها حدود ۱۴ تا ۱۵ درصد از زنان ۱۵ ساله و بالاتر در ایران در نیروی کار مشارکت دارند، در حالی که نرخ مشارکت اقتصادی مردان حدود ۶۷ تا ۷۰ درصد است. این میزان مشارکت زنان، ایران را در زمره کشورهایی با پایین‌ترین نرخ مشارکت اقتصادی زنان در جهان قرار می‌دهد.

برای مقایسه، میانگین جهانی مشارکت اقتصادی زنان حدود ۴۷ تا ۴۸ درصد است و میانگین منطقه‌ی خاورمیانه و شمال آفریقا حدود ۱۹ تا ۲۰ درصد برآورد می‌شود. بنابراین، مشارکت اقتصادی زنان در ایران نه‌تنها فاصله‌ی چشم‌گیری با میانگین جهانی دارد، بلکه حتی از میانگین یکی از پایین‌ترین مناطق جهان از نظر مشارکت اقتصادی زنان نیز کم‌تر است. نرخ بیکاری زنان حدود ۱۵ درصد برآورد می‌شود که تقریباً دو برابر نرخ بیکاری کل کشور است، جنگ و پیامدهای اقتصادی آن، تعطیلی یا کوچک‌شدن بنگاه‌ها، افزایش هزینه‌های زندگی و گسترش ناامنی شغلی، این شکاف جنسیتی را عمیق‌تر می‌کند. زنان شاغل در بخش‌های خدماتی، مشاغل غیررسمی و کسب‌وکارهای کوچک، که از آسیب‌پذیرترین بخش‌های بازار کار هستند، پیش از سایر گروه‌ها شغل خود را از دست می‌دهند. هم‌چنین افزایش فشارهای مراقبتی بر زنان در دوران بحران از مراقبت از کودکان و سالمندان گرفته تا جبران کمبود خدمات عمومی امکان حضور آنان در بازار کار را بیش از پیش محدود می‌کند. این روند نشان می‌دهد که جنگ تنها یک بحران امنیتی یا اقتصادی نیست، بلکه می‌تواند به بازتولید و تشدید نابرابری‌های جنسیتی در ساختار بازار کار منجر شود.

مجموعه‌ی این عوامل فرهنگی، اقتصادی و ساختاری از جمله توزیع نابرابر مسئولیت‌های خانوادگی، کمبود خدمات مراقبتی مقرون‌به‌صرفه مانند مهدکودک، محدودیت فرصت‌های دورکاری و اشتغال انعطاف‌پذیر، تبعیض‌های جنسیتی در حوزه‌ی استخدام رسمی و نبود فرصت‌های شغلی متناسب با تخصص و تحصیلات زنان در شرایط جنگی و بحران اقتصادی شدت بیش‌تری پیدا می‌کنند. در نتیجه، خروج گسترده‌ی زنان از بازار کار را نمی‌توان صرفاً پیامد یک رکود اقتصادی دانست؛ بلکه باید آن را به‌عنوان بخشی از یک فرایند ساختاری تحلیل کرد که در آن بحران‌ها، نابرابری‌های موجود را تشدید کرده و مشارکت برابر زنان در توسعه اقتصادی و اجتماعی را با موانع بیش‌تری مواجه می‌سازند.

داده‌های موجود هم‌چنین از افزایش حدود ۱۲ درصدی کارگاه‌های یک‌نفره حکایت می‌کند که آن را نمی‌توان الزاماً نشانه‌ی رشد کارآفرینی دانست. این روند بیش‌تر بیانگر گسترش «خوداشتغالی اجباری» است؛ وضعیتی که افراد برای جبران فقدان فرصت‌های شغلی پایدار، به فعالیت‌های اقتصادی فردی و کم‌ثبات روی می‌آورند.

بحران‌های اقتصادی و جنگی معمولاً اثرات جنسیتی نامتناسبی بر بازار کار دارند. زنان اغلب نخستین گروهی هستند که در شرایط رکود اقتصادی، کاهش تولید و تعدیل نیرو، موقعیت شغلی خود را از دست می‌دهند. گزارش‌های اخیر درباره وضعیت اشتغال در ایران نیز نشان می‌دهد که زنان بیش‌ترین آسیب را از موج جدید بی‌ثباتی شغلی متحمل شده‌اند.

بر اساس برخی گزارش‌ها، حدود ۲۰۰ هزار زن نه‌تنها شغل خود را از دست داده‌اند، بلکه به‌طور کامل از چرخه‌ی جست‌وجوی کار خارج شده‌اند. افزایش شدید تورم، هزینه‌های رفت‌وآمد، هزینه‌ی مراقبت از کودکان و پایین بودن سطح دستمزدها موجب شده است که برای بسیاری از زنان ادامه‌ی حضور در بازار کار از نظر اقتصادی مقرون‌به‌صرفه نباشد. در نتیجه، بخشی از زنان نه به دلیل انتخاب آزاد، بلکه به دلیل نبود امنیت شغلی، دستمزد ناکافی و فقدان حمایت‌های اجتماعی، ناچار به ترک بازار کار شده‌اند.

بررسی‌ها نشان می‌دهد که آسیب‌های ناشی از تحریم‌ها، نوسانات ارزی و سایه‌ی جنگ، به‌ویژه در بخش خدمات و مشاغل اینترنتی، که پیش‌تر یکی از حوزه‌های مهم اشتغال زنان محسوب می‌شد، با بستن و محدود کردن اینترنت تشدید شده است. نکته‌ی مهم در این میان تنها حذف زنان از فهرست بیمه و حقوق نیست، بلکه در برخی موارد جایگزینی آنان با نیروی کار مرد نیز گزارش شده است؛ روندی که نشان‌دهنده‌ی بازتولید نابرابری جنسیتی در شرایط بحران است.

موانع حضور زنان در بازار کار ایران صرفاً اقتصادی نیست، بلکه ریشه‌های عمیق در ساختارهای اجتماعی، فرهنگی و نهادی دارد که در خلال متجاوز از چهار دهه حضور زنان را با چالش‌های عدیده‌ای مواجه ساخته است. زنان ایرانی با وجود سهم قابل‌توجه در آموزش عالی و تولید سرمایه‌ی انسانی، هم‌چنان با موانع جدی برای ورود و ماندگاری در بازار کار مواجه‌اند. تبعیض‌های استخدامی، کلیشه‌های جنسیتی درباره‌ی توانایی‌های مدیریتی زنان، نگرانی برخی کارفرمایان درباره‌ی مرخصی زایمان و مسئولیت‌های خانوادگی، و فقدان زیرساخت‌های حمایتی مانند خدمات مراقبت از کودک، از جمله عوامل موثر در تداوم این شکاف هستند.

مصطفی آب‌روشن، جامعه‌شناس، درباره‌ی این شکاف جنسیتی در مشارکت اقتصادی معتقد است: «شکاف جنسیتی در بازار کار حاصل مجموعه‌ای از عوامل ساختاری، فرهنگی و اقتصادی است. هنجارهای سنتی، تقسیم جنسیتی نقش‌ها، محدودبودن فرصت‌های شغلی، ضعف حمایت از اشتغال زنان، نبود زیرساخت‌هایی مانند مهدکودک، نگرانی کارفرمایان درباره‌ی مرخصی زایمان و مسئولیت‌های خانوادگی همگی در شکل‌گیری این وضعیت نقش دارند. در شرایط رکود اقتصادی نیز رقابت برای فرصت‌های شغلی تشدید می‌شود و زنان معمولاً بیش از مردان از بازار کار کنار گذاشته می‌شوند.»

وی هم‌چنین تاکید می‌کند که بیکاری زنان تنها یک مسئله‌ی اقتصادی نیست، بلکه پیامدهای اجتماعی گسترده‌ای دارد: «اشتغال یکی از مهم‌ترین پایه‌های استقلال اقتصادی است و بیکاری طولانی‌مدت این استقلال را تضعیف می‌کند. زنانی که درآمد مستقل ندارند، در بسیاری از تصمیم‌های اقتصادی و خانوادگی با محدودیت بیش‌تری روبه‌رو می‌شوند و آسیب‌پذیری آنان در برابر بحران‌های اقتصادی افزایش می‌یابد.»

از منظر توسعه اجتماعی نیز کاهش مشارکت اقتصادی زنان به معنای استفاده نکردن از بخش مهمی از سرمایه‌ی انسانی کشور است. وابستگی مالی، کاهش امکان سرمایه‌گذاری در آموزش و مهارت‌آموزی، و افزایش نااطمینانی اقتصادی می‌تواند بر تصمیم‌های خانوادگی، ازدواج، فرزندآوری و امنیت اقتصادی خانواده‌ها تاثیر منفی بگذارد.

پیش‌بینی‌های اقتصادی بین‌المللی نیز چشم‌انداز دشواری را برای اقتصاد ایران ترسیم می‌کنند. صندوق بین‌المللی پول در گزارش‌های اخیر خود، در حالی که برای اقتصاد جهانی رشد مثبت پیش‌بینی کرده است، هم‌چنان برای اقتصاد ایران رشد منفی را پیش‌بینی می‌کند. این وضعیت نشان می‌دهد که ترکیب تحریم‌های اقتصادی، ضعف سرمایه‌گذاری، بی‌ثباتی سیاسی و پیامدهای جنگ، فشار مضاعفی بر بازار کار وارد کرده است.

در مجموع، بحران کنونی اشتغال در ایران تنها یک مسئله‌ی اقتصادی نیست، بلکه مسئله‌ای اجتماعی، جنسیتی و توسعه‌ای است. زنانه‌شدن بیکاری نشان می‌دهد که بدون اصلاح ساختارهای جنسیتی ۴۷ ساله‌ی تبعیض‌آمیز، تقویت حمایت‌های اجتماعی، ایجاد فرصت‌های برابر و سرمایه‌گذاری در اشتغال پایدار، بحران‌های اقتصادی و جنگی می‌توانند شکاف‌های جنسیتی موجود را عمیق‌تر کنند و بخش بزرگی از ظرفیت انسانی جامعه را از چرخه‌ی توسعه و باروری خارج سازند.


 

سعید پیوندی: قانون تشدید مجازات جاسوسی، دشمنی میان جامعه و حکومت را بیش‌تر می‌کند/ نفیسه شرف‌الدینی

ماهنامه خط صلح – پس از تصویب و ابلاغ «قانون تشدید مجازات جاسوسی و همکاری با رژیم صهیونیستی و کشورهای متخاصم علیه امنیت و منافع ملی»، بحث‌های گسترده‌ای درباره‌ی پیامدهای حقوقی، سیاسی و اجتماعی این قانون شکل گرفته است. بسیاری از منتقدان معتقدند که گسترش مفاهیمی چون «همکاری با دولت متخاصم»، «فعالیت امنیتی» و «اقدام علیه امنیت ملی» می‌تواند مرز میان فعالیت‌های مدنی، علمی، رسانه‌ای و امنیتی را بیش از پیش مبهم کرده و زمینه‌ی گسترش نظارت، کنترل و سرکوب اجتماعی را فراهم کند. ماهنامه‌ی خط صلح برای بررسی ابعاد جامعه‌شناختی این قانون، تاثیر آن بر آزادی‌های مدنی، اعتماد اجتماعی، خودسانسوری و امنیتی‌سازی جامعه، با «سعید پیوندی»، جامعه‌شناس ایرانی و مدیر مرکز تحقیقاتی LISEC-Lorraine در دانشگاه لورن، به گفتگو نشسته است.

متن گفتگو با سعید پیوندی را در ادامه می‌خوانید:

قانون «تشدید مجازات جاسوسی و همکاری با رژیم صهیونیستی و کشورهای متخاصم علیه امنیت و منافع ملی» چگونه مفهوم «امنیت» را از یک مقوله‌ی صرفاً حقوقی ـ امنیتی به ابزاری برای تنظیم و کنترل روابط اجتماعی، رسانه‌ای و حتی علمی گسترش می‌دهد؟ آیا می‌توان آن را نمونه‌ای از «امنیتی‌سازی» جامعه، در معنای جامعه‌شناختی، دانست؟

از نظر من، این قانون و اقدامات کنونی دستگاه قضایی ایران، سازمان‌های اطلاعاتی و نیروهای انتظامی، همه در همین چارچوب قرار می‌گیرند. یعنی ما با یک فرآیند فراگیر امنیتی‌سازی در جامعه‌ی ایران سروکار داریم و هرکسی هم می‌تواند با این تعریف، در حوزه‌هایی چون همکاری با کشورهای خارجی یا کشورهای متخاصم، فعالیت‌های امنیتی و مانند آن، متهم شود. می‌توان گفت که حکومت، از نظر خودش، تلاش می‌کند نوعی بازدارندگی برای همکاری‌های احتمالیِ برخی افراد جامعه با نیروهای خارجی ایجاد کند. اما در عمل، معنای این امر این است که حکومت به همه‌ی غیرخودی‌ها، به نوعی، مشکوک خواهد بود.

اگر به پرونده‌ها و دادگاه‌های متهمان هفته‌ها و ماه‌های اخیر، به‌خصوص متهمان به همکاری با اسرائیل یا دولت‌های متخاصم، نگاه کنید، چیز زیادی در پرونده‌های آنان، حداقل آن‌چه در رسانه‌ها اعلام می‌شود، نمی‌بینیم. یعنی این افراد به اموری متهم می‌شوند که مدارک کافی برای اثبات‌شان، حداقل در کیفرخواستی که از سوی دادگاه ارائه می‌شود، وجود ندارد و مدارک خیلی محکم و محکمه‌پسندی هم در آن‌ها دیده نمی‌شود. بیش‌تر یک‌سری تفسیر و تعبیر است و اتهاماتی که می‌توانند مطرح شوند، ولی تا وقتی که ثابت نشده‌اند، در حد همان اتهام باقی می‌مانند. در حقیقت، دادگاه‌های ایران تا الان هم براساس همین شیوه عمل می‌کرده‌اند. اگر مدارک خیلی محکمی از این افراد، در رابطه با همکاری با کشورهای خارجی وجود داشت، دادگاه چه ابایی داشت از این‌که این دادگاه‌ها علنی باشند، متهمان وکیل واقعی خود را داشته باشند و افکار عمومی به‌دقت مطلع شوند؟ در واقع، نوعی شفاف‌سازی وجود داشته باشد تا بتوانیم مطمئن شویم که این اتهامات واقعی هستند و این مدارک به‌اندازه‌ی کافی برای محکوم کردن یک فرد، از استحکام برخوردار هستند. حالا دیگر وارد بحث نوع مجازات‌ها نمی‌شویم، برای این‌که میان اتهاماتی که به افراد وارد شده و مجازات‌هایی که برایشان در نظر گرفته شده، شکاف بسیاری وجود دارد. برای مثال، در مورد کسانی که با این اتهامات اعدام شده‌اند، در بسیاری از موارد معلوم نیست که به چه دلیلی فردی، به‌دلیل انجام کاری که حتی می‌تواند معنای جاسوسی داشته باشد، باید چنین مجازات سنگینی نصیبش شود.

وقتی مرز میان «همکاری علمی، رسانه‌ای یا مدنی» و «همکاری با دولت متخاصم» مبهم می‌شود، این وضعیت چه تاثیری بر اعتماد اجتماعی، آزادی بیان و سرمایه‌ی اجتماعی در جامعه خواهد گذاشت؟

در نظر گرفتن چارچوب گسترده برای تعریف دولت‌های متخاصم یا تماس با دولت‌های متخاصم، منجر به باز گذاشتن دست قوه‌ی قضاییه می‌شود؛ برای این‌که خیلی از فعالیت‌هایی را که مشمول چنین اتهامی نمی‌شوند و در این حوزه قرار نمی‌گیرند، به‌راحتی به‌عنوان همکاری، جاسوسی یا همکاری با یک کشور دشمن تلقی کند. این مسئله در حوزه‌های علمی هم می‌تواند صادق باشد؛ همان‌طور که در بعضی از پرونده‌های سال‌های گذشته، شاهد چنین اتهاماتی علیه دوتابعیتی‌ها یا کسانی که در داخل خود ایران در مراکز تحقیقاتی کار می‌کنند، بودیم. سرعت عمل دادگاه‌ها در محکوم کردن این افراد، به‌خصوص محکومین به اعدام، همیشه جای تردید داشته است؛ این‌که تا چه حد این اتهامات درست هستند و تا چه حد زهرچشم‌گیری و انتقام‌گیری صورت می‌گیرد تا بقیه بترسند و فضای ترس و فضای امنیتی در جامعه برقرار شود.

بنابراین تراژدی ایران این است که ما با دستگاه قضایی و نیروهای امنیتیِ غیرپاسخگو سروکار داریم. با زندان‌هایی سروکار داریم که شفاف و پاسخگو نیستند. با نظام دفاع از متهمانی سروکار داریم که متعارف نیست و افراد نمی‌توانند وکیل دلخواه خود را داشته باشند و وکلا هم به همه‌ی اطلاعات دسترسی ندارند تا بتوانند به نحو احسن از موکل خود دفاع کنند. در نتیجه، ما با دستگاه معیوبی سروکار داریم که در دوران جنگ، تبدیل به هیولایی می‌شود و به ابزاری در دست دولت برای سرکوب و محدود کردن جامعه بدل می‌شود.

این قانون چه تاثیری بر شکل‌گیری «خودسانسوری» در میان روزنامه‌نگاران، پژوهشگران، فعالان مدنی و حتی شهروندان عادی خواهد داشت؟ آیا می‌توان گفت ترس از اتهام امنیتی، به ابزاری برای کنترل اجتماعی تبدیل می‌شود؟

وقتی تعریف جرم همکاری با دولت‌های خارجی یا دولت‌های متخاصم تا این حد گسترده است و می‌تواند موارد بسیار متعددی را در بر بگیرد که در بسیاری از اوقات بی‌معناست، مثل تماس با نشریه یا رسانه‌ای که احتمالاً متعلق به مخالفین دولت است و متهم است که از طرف این یا آن دولت، هزینه‌هایش تامین می‌شود و تماس با آن رسانه‌ها می‌تواند معنای همکاری با دولت یا رسانه‌های متخاصم را بگیرد، نتایجش مشخص خواهد بود. نتایج مشخصش این خواهد بود که افراد بسیار محتاط شده و ناچار می‌شوند که خودسانسوری کنند، یا نوعی سانسور از بالا به جامعه تحمیل شود. به این دلیل که این‌قدر دامنه‌ی این تفسیر و تعبیر قانون گسترده است که می‌تواند موارد متعددی را در بر بگیرد و افراد به‌راحتی از طریق عملی که در کشور و جامعه‌ای دیگر می‌توانسته عملی ساده باشد، تبدیل به مجرم شوند.

تا حالا هم آن‌چه وجود داشته، همیشه سایه‌ی ترس از هدف اتهام‌زنی قرار گرفتن را، مانند شمشیر داموکلس، بالای سر خبرنگاران و جامعه‌ی دانشگاهی نگه داشته است. الان هم بنابراین می‌توان گفت که چنین قوانین و رویکردی در دستگاه قضایی، دستگاه‌های امنیتی ایران و حتی نیروهای انتظامی، با این گستردگی تعبیر و تفسیر، می‌تواند عواقبی بسیار بسیار منفی برای اموری مانند آزادی بیان و آزادی ارتباطات در جامعه داشته باشد. برای این‌که هرکسی می‌تواند پتانسیل مظنون شدن را داشته باشد و این شتری است که در خانه‌ی همه بخوابد به‌خصوص این‌که در دادگاه‌های ما کم‌تر آن دقت متعارف در دنیای قضایی رعایت می‌شود و دستگاه قضایی می‌تواند به‌راحتی اتهاماتی بزند و زیر شکنجه اعترافاتی بگیرد و بعد همان را دلیل محکومیت افراد قرار بدهد. افراد هم از حق متعارف دفاع از خودشان برخوردار نیستند و در نتیجه، این ظلم قضایی دائمی باعث می‌شود که افراد واقعاً بترسند و خودشان را سانسور کنند و نخواهند که سروکارشان با دستگاه قضایی بیافتد؛ برای این‌که می‌توانند اتهامات سنگینی را متوجه‌شان کنند. سابقه‌ی این دستگاه هم نشان می‌دهد که حتی با اعتراف‌گیری دروغین می‌توانند برای افراد پرونده‌سازی کنند، اتهامات سنگین بزنند و حتی حکم اعدام بدهند که این بسیار ظالمانه است. در شرایطی هستیم که یک قوه‌ی قضاییه‌ی سالم، شفاف و مستقل در ایران نداریم و کسی که کارش با این دستگاه موجود بیافتد، معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظارش است.

برخی جامعه‌شناسان معتقدند دولت‌ها در دوره‌های بحران، از قوانین امنیتی برای بازتعریف مرز «خودی» و «غیرخودی» استفاده می‌کنند. آیا این قانون را می‌توان تلاشی برای بازتعریف وفاداری سیاسی و کنترل شدیدتر ارتباطات اجتماعی و فرامرزی در ایران دانست؟

درست است. از نظر جامعه‌شناسی، به‌خصوص در حکومت‌های بسته و غیردمکراتیک، شرایط جنگی و شرایط بحرانیِ نظامی همیشه زمینه‌ساز رفتارهایی در دولت‌ها می‌شود که می‌تواند دست‌شان را برای انجام کارهایی چون اتهام زدن، دستگیر کردن، نگه داشتن افراد بدون دلیل در زندان و اعمال مجازات‌های سنگینِ بیش از حد، که در شرایط عادی نمی‌توانستند انجام دهند، با سوئاستفاده از این شرایط، بازتر کند. از این طریق، دولت از کسانی که در جامعه غیرخودی می‌داند، می‌خواهد انتقام بگیرد، آن‌ها را کنترل کند و بر ایشان نظارت امنیتی شدیدی داشته باشد. هم‌چنین می‌خواهد که هرگونه زمینه و احتمال کنش اعتراضی را از میان بردارد. چون یکی از ترس‌های دولت‌های اقتدارگرا این است که شرایط و بحران نظامی، به‌خصوص اگر همراه با بحران اقتصادی و مشکلات متعدد اجتماعی باشد، می‌تواند زمینه‌ساز نارضایتی گسترده شود. این نارضایتی حتی در شرایط جنگی هم می‌تواند تبدیل به یک خیزش عمومی و حرکت اعتراضی شود.

برای همین هم گسترده کردن چتر محکومیت‌ها و امنیتی‌تر کردن فضا، فقط برای امنیت واقعی کشور نیست، بلکه به معنای امنیت حکومت، دستگاه‌های دولتی و نهادهای رسمی است. همیشه این نوع نگرش به امنیت ملی، در ارتباط با امنیت ملی و آن‌چه آن را به خطر می‌اندازد، نیست. وقتی می‌بینیم که اسرائیلی‌ها تا این حد به اطلاعات نظامی یا اطلاعات محل اقامت رهبران نظامی و سیاسی کشور اشراف دارند و هرجایی به‌راحتی می‌توانند آن‌ها را از بین ببرند، این نشان می‌دهد که حکومت در برقراری امنیت ملی شکست خورده است. حکومتی هم که در برقراری امنیت ملی شکست خورده، می‌خواهد شکست خود را با انتقام گرفتن از شهروندان، محدود کردن آنان و اعمال نظارت فراگیر امنیتی بر آن‌ها جبران کند و ضعفی را که در آن حوزه دارد، از طریق اعمال قدرت در این حوزه ترمیم کند؛ چیزی که وضعیت را به‌طور اساسی تغییر نخواهد داد. ضعف‌های امنیت ملی ما بر سر جای خود باقی می‌ماند و در این حوزه هم چیزی جز دشمنی بیش‌تر میان جامعه و حکومت، نصیب دستگاه حکومتی و دولتی نمی‌شود.


 

طناز کلاهچیان: در قانون جدید تشدید جاسوسی، هر شهروندی می‌تواند متهم به جاسوسی شود/ علی کلائی

ماهنامه خط صلح – پس از تصویب و ابلاغ «قانون تشدید مجازات جاسوسی و همکاری با رژیم صهیونیستی و کشورهای متخاصم علیه امنیت و منافع ملی» در مهر ۱۴۰۴، نگرانی‌ها درباره‌ی گسترش فضای امنیتی، افزایش دامنه‌ی جرم‌انگاری و تشدید مجازات‌های سنگین، از جمله اعدام، در ایران شدت گرفته است. این قانون با توسعه مصادیق جرائم امنیتی به حوزه‌هایی چون فعالیت‌های سایبری، جمع‌آوری و ارسال اطلاعات، انتشار محتوا در فضای مجازی، استفاده از اینترنت ماهواره‌ای و هم‌چنین به‌کارگیری مفاهیم گسترده‌ای چون «اقدام عملیاتی» و «فعالیت اطلاعاتی»، از سوی بسیاری از حقوق‌دانان و فعالان مدنی، به دلیل ابهام مفاهیم، نبود مرز روشن میان فعالیت مدنی و اتهامات امنیتی، و فراهم کردن زمینه‌ی تفسیرهای گسترده و سلیقه‌ای، مورد انتقاد قرار گرفته است.

در همین راستا، ماهنامه‌ی خط صلح با «طناز کلاهچیان»، وکیل دادگستری، درباره‌ی ابعاد حقوقی و سیاسی این قانون به گفتگو نشسته است؛ گفتگویی که مباحثی چون تغییر رویکرد جمهوری اسلامی در تعریف و تعقیب جرائم امنیتی و جاسوسی، نقش شورای عالی امنیت ملی در تعیین مصادیق «دولت متخاصم»، تاثیر این قانون بر آزادی‌های مدنی و رسانه‌ای، و نگرانی‌ها درباره‌ی استفاده از آن برای تشدید برخوردهای امنیتی و صدور احکام سنگین، از جمله اعدام را دربرگرفته است.

مشروح گفتگوی ماهنامه‌ی خط صلح با طناز کلاهچیان، وکیل دادگستری، در ادامه می‌آید:

با توجه به این‌که در قوانین قبلی، مسئله‌ی جرم جاسوسی عمدتاً ناظر به انتقال اطلاعات طبقه‌بندی‌شده و همکاری مستقیم اطلاعاتی بود، قانون جدید دقیقاً چه رفتارها و حوزه‌های تازه‌ای را وارد تعریف «جاسوسی» کرده است؟

در قانون مجازات مصوب سال ۱۳۹۲ که در همان زمان ابلاغ و اجرا شد، چند ماده در خصوص جرم جاسوسی وجود داشت. نهایت مجازات آن هم ده سال بود؛ مگر این‌که جرمِ واقع‌شده در حوزه‌ی محاربه یا بغی قرار می‌گرفت که منجر به صدور حکم اعدام می‌شد. اما در خصوص جرم جاسوسی، هیچ‌وقت تعریفی ارائه نشد و تنها با توجه به جریانات کشور در آن دوره، سعی کردند تا مواد مربوط به جرم جاسوسی را در این قانون، مبسوط و وسیع کنند و کاری کنند که شامل همه‌ی جرائم در حوزه‌ی امنیتی قرار گیرد. اگر هم می‌دیدند که موضوع، جرم جاسوسی است، برای تغلیظ آن، موضوع را در حوزه‌ی بغی یا محاربه قرار می‌دادند.

اما پس از جنگ ۱۲روزه، قانون‌گذاران و مسئولان امنیتی کشور، از جمله شورای عالی امنیت ملی، دیدند که در قانون موجود خلا وجود دارد و این قانون مسائل مربوط به شبکه‌های اجتماعی را در حوزه‌ی جرم جاسوسی لحاظ نکرده است. پس خواستند که قانون جدیدی تصویب کنند که تمام این مسائل را شامل شود؛ یعنی به آن قانون قبلی حالت گسترده‌تری بدهند، دست‌شان را باز کنند و بتوانند احکام اعدام و احکامی شدیدتر از احکام پیشین را برای متهمین این حوزه صادر کنند. به همین دلیل بود که این قانون به‌صورت دوفوریتی به مجلس ارائه شد و در مهر ۱۴۰۴ هم به تصویب مجلس، تایید شورای نگهبان و ابلاغ رسید. یعنی جزو معدود قوانینی بود که به‌سرعت طرح شد، در مجلس پاسخ گرفت و بعد از تنها گرفتن یکی دو مورد اشکال توسط شورای نگهبان و رفع آن‌ها، توسط این شورا تایید و بلافاصله اجرایی شد. یعنی روند مربوط به این قانون به‌قدری با سرعت طی شد که برخی از همکاران وکیل ما در ایران می‌گفتند بعضی از بازداشت‌شدگانی که هنوز کیفرخواست‌شان صادر نشده، ذیل این قانون تشدید جرم جاسوسی قرار گرفته‌اند و کیفرخواست جدیدی بر اساس این قانون برایشان صادر و به دادگاه ارسال شده است. در این قانون، دست قضات کاملاً باز است. این قانون، از نظر من، بسیار پُرابهام است. در این قانون، جرم جاسوسی به معنای دقیق کلمه تعریف نشده و تنها مصادیقی ذکر شده که تصور کرده‌اند ممکن است با توجه به شرایط جنگی، شرایط اقتصادی و بحران‌ها در ایران محقق شوند و آن‌ها هم بتوانند از این قانون استفاده کنند. در واقع، بنای قانون‌گذار و شورای عالی امنیت ملی برای این امر همین موضوع بود. جنگ ۱۲روزه روی داد و به‌عنوان حالتی پیش‌برنده برای تصویب سریع این قانون عمل کرد.

آیا اضافه شدن مفاهیمی مثل همکاری رسانه‌ای، سایبری، اقتصادی یا فناورانه با «دولت متخاصم» عملاً مرز میان فعالیت مدنی و اقدام امنیتی در این قانون را مبهم نکرده است؟

بله، بسیار بسیار مبهم است. باز هم می‌گویم، این قانون تشدید مجازات جرم جاسوسی، به‌صورتی کاملاً ناگهانی و یک‌باره تصویب شد. در این قانون، هیچ مبنای حقوقی و اصول قانونی و جزایی لحاظ نشده است. قانون‌گذار در این قانون آمده و یک‌سری مفاهیم را به کار برده که این مفاهیم به‌قدری مبسوط و گسترده هستند که هر فعالیتی را شامل می‌شوند. یعنی اگر من در صفحه‌ی اینستاگرام خودم یک استوری بگذارم که تنها ۲۴ ساعت در اختیار مخاطبین است و آن استوری توسط دیگران ملاحظه شود، آن را می‌توانند به‌عنوان فعالیت تبلیغی، فعالیت علیه امنیت ملی یا فعالیت رسانه‌ای قلمداد کنند؛ چون تعریفی برای این مسئله ندارند. در قانون قبل هم تعریفی برای فعالیت‌های مجازی و فعالیت از طریق شبکه‌های اجتماعی وجود نداشت و چون وجود نداشت، تفسیر موسع به ضرر متهم رخ داده است. ما همیشه می‌گوییم که در اصول جزایی و اصولی که برای مسائل جزایی به کار می‌رود، باید تفسیر مضیق صورت بگیرد؛ یعنی به نفع متهم، محدود و کوچک شود. اما در این قانون و هم‌چنین قانونی که در سال‌های گذشته برای جرائم رایانه‌ای تصویب شده، مفاهیم تعریف، مصداق و مرز مشخصی ندارند. همین باعث می‌شود که قانون‌گذار با طرح یک مفهوم کلی، دست قاضی را برای صدور احکام شدید باز بگذارد.

در قانون قبلی، صدور حکم اعدام در پرونده‌های جاسوسی محدودتر بود؛ قانون جدید چگونه دایره‌ی اعمال مجازات اعدام را گسترش داده است؟

در قانون قبل، یک‌سری مصادیق برای جاسوسی ارائه شده بود. قانون‌گذاری که نگاه و نگرشش محدود کردن جامعه و ایجاد ترس، وحشت و رعب برای مردم است، با توجه به اتفاقاتی که در کشور می‌افتد و اطلاعات این اتفاقات که توسط رسانه‌ها در خارج از ایران پوشش داده و منتشر می‌شود، به این فکر فرو می‌رود که قانون موجود برای مصادیقی که در حال وقوع است، کفایت نمی‌کند. پس نیاز است که قانون جدیدی تصویب شود تا بتواند استفاده‌ی بیش‌تری از آن ببرد. نگاهی که می‌گویم، نگاه حاکمیت استبدادی و حکومتی است که امنیتی فکر می‌کند و همه را دشمن می‌پندارد. همین است که این حکومت، قانونی را تصویب می‌کند تا بتواند از مفاهیم آن استفاده کند.

چرا می‌گویم از مفاهیم بسیط استفاده می‌کند؟ چون مثلاً می‌گوید «هرگونه اقدام علیه امنیت ملی»، اما این امنیت ملی را توضیح نمی‌دهد که منظور چه مفهومی از آن است. همین موجب می‌شود که مثلاً اگر من در اعتراضی حضور داشته باشم، بتوانند من را به‌عنوان معاند محسوب کنند. یعنی شرکت من در این اعتراض، اقدامی علیه امنیت ملی‌ای تلقی می‌شود که قانون‌گذار اصلاً تعریفش نکرده است. یعنی این قانون، دست قانون‌گذار و قاضی را باز می‌گذارد تا بتوانند من را ذیل این مفهوم قرار دهند و حکمی علیه من صادر کنند.

حالا چه اتفاقی می‌افتد؟ در اعتراضاتی که حالت گسترده پیدا می‌کند، مثل اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ یا آبان ۱۳۹۸، افراد بسیار زیادی در تجمعات و اعتراضات حضور دارند. هرگونه اتفاقی هم ممکن است پیش بیاید. گاهی هم از سر خشم و مسائل دیگر، تخریب‌هایی رخ می‌دهد. اما قانون‌گذار با تصویب چنین قانونی، نشان می‌دهد که نگرشش این است که از این جرم به‌عنوان اقدام علیه امنیت استفاده کند و بحث را ذیل همکاری با معاندین ببرد. خبر این اعتراضات را هم شبکه‌های خارج از ایران پوشش می‌دهند. پس از نگاه آن‌ها، چون این اتفاق می‌افتد، این افراد در حال همکاری با یکدیگر هستند.

در این‌جا هیچ تعریفی از هیچ‌کدام از عناصر وجود ندارد. از همکاری تعریفی ارائه نشده، در حالی که همکاری تعریف مشخصی دارد؛ یعنی شما اطلاعاتی را که فقط مختص به ایران است، به کشور یا سازمان دیگری ارائه بدهید و در قبالش پول دریافت کنید. تعریف جاسوسی البته گسترده‌تر از این است، اما به هر حال چارچوب‌بندی مشخصی دارد.

اما وقتی فردی در اعتراضات شرکت می‌کند و تنها نظاره‌گر آن تخریب بوده، با گوشی خودش فیلمی گرفته و گوشی را چک کرده‌اند و دیده‌اند آن فیلم در تلفن همراهش وجود دارد، پس با این مبنا (این پس و سلسله‌ی نتیجه‌گیری‌ها مسئله است) آن فرد در اعتراضات شرکت کرده، پس علیه امنیت ملی بوده و در نتیجه با دولت متخاصم در ارتباط بوده است. نتیجه هم این می‌شود که با عنوان جاسوسی‌ای که تصویب شده، مجازاتش اعدام است. یعنی این نتیجه‌گیری‌های گسترده و مبسوط است که دایره‌ی مجازات اعدام را گسترش داده است.

قضات دادگاه انقلاب هم کاملاً امنیتی هستند، هیچ سواد حقوقی ندارند، هیچ سابقه‌ی قضایی‌ای به این معنا که سابقه‌ی اجرایی در پرونده‌هایی که نیاز به ادله و مستندات حقوقی داشته باشند، ندارند و کاملاً با نظارت تیم امنیتی عمل می‌کنند. تیم امنیتی دستور می‌دهد و آن قاضی هم عملاً یک حکم بیش‌تر پیش روی خود ندارد و آن هم اعدام است. یعنی قاضی با توجه به کیفرخواست صادرشده و گردش کار بازجو که خروجی آن حکم اعدام است، حکم اعدام را صادر می‌کند. همین است که احکام اعدام تا این حد در حال گسترش و صدور هستند.

در خصوص همین ابهامی که مطرح کردید، در این قانون از عباراتی چون «هرگونه اقدام عملیاتی»، «هرگونه همکاری و مساعدت» و مفاهیم و عباراتی شبیه به این استفاده شده است. آیا این ابهام در مفاهیم می‌تواند راه را برای تفسیرهای سلیقه‌ای و سیاسی باز کند؟

بله، کاملاً بحث سیاسی است و اصلاً بحث حقوقی نیست. شما زمانی می‌توانید به بحثی نگاه حقوقی داشته باشید که آن قاضی استدلال حقوقی داشته باشد. در اصول جزایی و کیفری، این مبنا وجود دارد که تفسیر باید مضیّق باشد؛ یعنی به نفع متهم، محدود و کوچک شود. اما این نگاه، تفسیر موسّع به ضرر متهم است. یعنی قانون‌گذار دست قاضی را باز گذاشته است؛ قاضی‌ای که هیچ استدلال حقوقی‌ای را نمی‌پذیرد، اجازه نمی‌دهد که چیزی گفته شود و داخل پرونده هم ادله و مستنداتی وجود ندارد و فقط یک دستور مطرح است.

یک پله عقب برگردیم. تمام پرونده‌های امنیتی و سیاسی که به حکم منتهی می‌شوند، براساس گردش کار دوران بازجویی و آن‌چیزی هستند که بازجو در یک صفحه یا صد صفحه نوشته است. همان هم مبنای کیفرخواست و حکم صادره می‌شود. مستنداتی وجود ندارد. گاهی بر اساس یک فیلم، گاهی بر اساس گفته‌ها و اعترافات فرد دیگری علیه این فرد و گاهی هم به دلیل اعترافات اجباری خود متهم، موجودی پرونده آماده می‌شود. هیچ مستندی مبنی بر واریز و دریافت وجه نقد، اسناد و مدارک ایمیل‌شده یا مسائلی از این دست وجود ندارد و چون وجود ندارد، قاضی استدلالی نمی‌بیند که بخواهد استدلالی را بپذیرد. فقط قاضی یک حکم دارد و آن هم اعدام است؛ آن‌هم به دلیل نگرش امنیتی و سیاسی موجود در پرونده‌ها.

براساس تبصره‌ی دوم ماده‌ی یک این قانون، دولت آمریکا و رژیم صهیونیستی مصداق متخاصم هستند. اما در ادامه‌ی این تبصره آمده است که در سایر موارد، مرجع تشخیص دولت‌ها، رژیم‌ها و گروه‌های متخاصم، شورای عالی امنیت ملی است. این ابهام در مفهوم دولت متخاصم و سپردن آن به شورای عالی امنیت ملی، چگونه می‌تواند به عدم شفافیت و قطعیت در این قانون دامن بزند؟ چون مثلاً فرض کنید زمانی شعام (شورای عالی امنیت ملی) تصمیم می‌گیرد که کشوری متخاصم است و ناگهان همه‌ی مبادلات و ارتباطات با آن کشور می‌تواند مصداق ارتباط با دولت متخاصم شود.

آن‌چه که دارد اتفاق می‌افتد، براساس نقص در همین مفاهیم است. مسئله این است که زمانی که قانونی در حال تصویب است، نیاز است که حقوق‌دانان و وکلا در مجلس حاضر بشوند یا طرح‌های خودشان را به قوه‌ی قضاییه ارائه کنند و یا حتی خروجی نشست‌های قضات در قوه‌ی قضاییه را به قانون‌گذار ارائه کنند و بگویند که این خلاهای قانونی وجود دارد. وقتی قانونی به‌صورت یک‌باره و ناگهانی تصویب می‌شود، این خلاها بیش‌تر به چشم می‌خورند. در قانون سابق، یک دولت متخاصم وجود داشت و چون تعریف و تفسیری نداشت، تمام قضات دادگاه انقلاب بنا را بر این می‌گذاشتند که اسرائیل، به‌عنوان رژیم صهیونیستی، مصداق این دولت متخاصم است. البته ما هم تفسیرهای دیگری در دادگاه می‌کردیم و می‌گفتیم که خود شما می‌گویید رژیم صهیونیستی و نه یک دولت. پس رژیم است و دولت محسوب نمی‌شود و نباید دولت متخاصم باشد. آمریکا هم به‌عنوان دولت متخاصم نبود. اما در قانون فعلی، به‌صورت کاملاً مشخص نام آمریکا و اسرائیل را نوشتند و بقیه را هم باز گذاشتند و به عهده‌ی شورای عالی امنیت ملی قرار دادند. این شورای عالی امنیت ملی ممکن است روزی تفسیر کند که این کشور با ما سر ناسازگاری دارد، پس مصداق دولت متخاصم است. در نتیجه تمام افرادی که با این کشور مراوده دارند، حتی مراودات بازرگانی، و حالا به‌صورت امنیتی بازداشت شده‌اند یا در پرونده‌ای متهم هستند، می‌توانند به‌عنوان مراوده‌کننده با دولت متخاصم شناخته شوند. این همان مصداق تفسیر موسع به ضرر متهم است؛ یعنی موضوعی را، مخصوصاً در مفاهیم جزایی، این‌قدر باز و گسترده بگذارید، بدون این‌که مصادیق آن مشخص باشند.

مفاهیم جزایی و کیفری بر سه اصل استوار هستند. یعنی شما زمانی که یک پرونده و عنوان مجرمانه‌ای را مطرح می‌کنید، باید سه اصل وجود داشته باشد؛ اصل قانونی بودن، اصل مادی بودن و اصل معنوی بودن. در خصوص اصل قانونی بودن، یعنی باید حتماً نسبت به آن، قانونی وجود داشته باشد. از سر لجاجت و دل‌بخواه نمی‌شود کسی را متهم کرد و برایش حکمی صادر کرد. اما این موضوع کاملاً دل‌بخواهی شده و بنا بر خواست شورای عالی امنیت ملی است که بسته به این‌که چه سیاست‌هایی داشته باشد، چه تدابیری بیاندیشد و چه کسی در راس آن نشسته باشد، می‌تواند لحاظ شود. این همان تفسیر موسع به ضرر متهم است. اصولاً مادی بودن و معنوی بودن را هم به‌ترتیب زیر سوال می‌برد. یعنی هر سه اصل زیر سوال می‌رود. چون عنصر قانونی مشخص نیست، آن دو عنصر دیگر هم زیر سوال می‌روند.

منتقدان می‌گویند این قانون می‌تواند به ابزاری برای سرکوب گسترده‌تر، افزایش احکام امنیتی و حتی اعدام مخالفان تبدیل شود که البته به مواردی از اعدام هم انجامیده است؛ این نگرانی چقدر مبتنی بر تجربه‌های قبلی جمهوری اسلامی است؟

جمهوری اسلامی در برابر هر اعتراض، تجمع و صدای مخالفی درس می‌گیرد که برای مقابله با صدای مخالف بعدی چه باید بکند. یعنی از برخورد با دی‌ماه ۹۶ برای برخورد با آبان ۹۸ درس گرفت. یعنی در آن اتاق فکر و حلقه‌ی مشورتی امنیتی، این بحث مطرح می‌شود که اگر اقدام بعدی از سوی مردم صورت گرفت، به چه ترتیبی وحشت، ارعاب، محدود کردن جامعه و خفقان را بیش‌تر کنند. در سال ۱۴۰۱، حجم گسترده‌ای از پرونده‌های قضایی را شاهد بودیم که اگر تخمین اشتباهی نزده باشم، نزدیک به پانزده تا بیست هزار پرونده‌ی قضایی تشکیل شد. عناوین اتهامی هم بلااستثنائ تبلیغ علیه نظام و اجتماع و تبانی بود و حداکثر ۵ سال حکم حبس داشت. وقتی دیدند که این حجم از پرونده‌ها وجود دارد، عفوی را در ۲۲ بهمن ۱۴۰۱ صادر کردند و این پرونده‌ها مختومه شد. اما این ذهنیت و پیش‌فرض برای جمهوری اسلامی وجود داشت که اگر در ایران اتفاقی بیافتد، با توجه به مسائل اقتصادی که وجود داشته و دارد، چه باید بکنند. ما الان این را متاسفانه شاهد هستیم. بعد از جنگ ۱۲روزه، با توجه به بحران اقتصادی بسیار زیاد، احتمال این را می‌دادند که ممکن است دوباره اعتراضاتی از این جنس صورت بگیرد؛ نه مانند ۱۴۰۱، بلکه گسترده‌تر و متفاوت‌تر. و چون بحران اقتصادی وجود دارد و رسانه‌های خارج از کشور هم آن را پوشش می‌دهند، بیایند برای آن تدبیری بیاندیشند و جرم و عنوان مجرمانه را مقداری وسیع‌تر کنند تا دست‌شان برای صدور احکامی که موجب القای رعب، وحشت، خفقان و ترس در جامعه می‌شود، باز باشد.

حکومت جمهوری اسلامی در دوران همین جنگ اخیر آمریکا و اسرائیل علیه ایران هم از اعدام دست نکشید و هر روز موجی از اعدام‌ها را داشتیم. یعنی در آن حالت شدید و بحرانی روحی و روانی هم حکومت جمهوری اسلامی، یعنی حکومت دیکتاتوری، هم‌چنان به اعدام‌ها ادامه داد. این حکومت به این مسئله فقط از یک منظر نگاه می‌کند و آن هم منظر ترس و خفقان است. یعنی می‌گوید که بالاخره جنگ تمام می‌شود و بعدش چه اتفاقی می‌افتد؟ اگر منِ حکومت نخواهم ترس و وحشت را تزریق کنم و خفقان نداشته باشم، ممکن است مردم دوباره اعتراض کنند و منِ حکومت و دستگاه قضایی، الان شرایط جمع کردن این اعتراضات را ندارم. پس حکومت می‌آید و موج اعدام‌ها را شدیدتر می‌کند و برای هر کسی که در این اعتراضات بازداشت کرده، یک عنوان اتهامی مانند جاسوسی در پرونده‌اش می‌گذارد. من در همین اعتراضات، افرادی را داشتم که برای مشورت با من تماس می‌گرفتند و می‌گفتند که باور کنید در گوشی موبایل برادر، خواهر یا همسرم هیچ چیزی نبود. یعنی فقط به واسطه‌ی این‌که فیلمی را تصویربرداری کرده‌اند، عنوان اتهامی جاسوسی به آن می‌زنند. تماس‌گیرندگان خیلی دلهره داشتند و نگران بودند که اگر این اتهام به حکم تبدیل شود، چه باید بکنند. این اضطراب و استرس برای کل خانواده است و آن‌ها را دچار فروپاشی روانی می‌کند. اما این برای جمهوری اسلامی مهم نیست. او وحشت و ترس را به جامعه تزریق می‌کند تا اگر اعتراض بعدی‌ای شکل گرفت، مردم بدانند که چه اتفاقی قرار است بیافتد. امروز جمهوری اسلامی قانون تشدیدی را دارد که براساس آن، همه‌گونه اعتراضات را به آن منسوب می‌کند و حکم اعدام می‌دهد. به مردم هم می‌گوید که خودتان می‌دانید می‌خواهید به خیابان بیایید یا نیایید. اگر بیایید، منِ حکومت به همه اتهام جاسوسی منتسب می‌کنم. این اتفاقی است که دارد می‌افتد.

وقتی برخی فعالیت‌های رسانه‌ای، پژوهشی یا ارتباطات بین‌المللی می‌تواند ذیل همکاری با دولت متخاصم تعریف شود، چه تضمینی برای مصون ماندن روزنامه‌نگاران، فعالان مدنی و دانشگاهیان وجود دارد؟

متاسفانه هیچ مصونیتی در جمهوری اسلامی وجود ندارد. یعنی به‌وضوح و صراحت نمی‌توان گفت که حتماً در جمهوری اسلامی پرونده‌ای مصون خواهد ماند. من همیشه گفته‌ام که اگر در پرونده‌ای حتی احضار تلفنی بشوید یا با شماره‌ی ناشناس (پرایویت نامبر) با شما تماس بگیرند، تا زمانی که جمهوری اسلامی هست، شمشیر داموکلس جمهوری اسلامی بالای سر شما خواهد بود. این برای سیستم امنیتی جمهوری اسلامی امری گریزناپذیر است و می‌گوید که من باید حواسم به همه‌ی مردم باشد. وقتی کسی را احضار می‌کنم، در واقع می‌گویم که حواسم به او هست. دیگری را دعوت می‌کنم و به او می‌گویم حواسم به او هست. وقتی برای کسی پرونده‌سازی می‌کنم و پروسه‌ی رسیدگی به اتهام جاسوسی او را شروع می‌کنم، به او هم می‌گویم حواسم به او هست. یعنی دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی این مصداق‌ها را یکی‌یکی انجام می‌دهد. متاسفانه هیچ مصونیتی وجود ندارد. الان بحث تدریس در بسیاری از دانشگاه‌ها مختل شده است. نتیجه این‌که دانشجویان و دانشگاهیان مجبورند که برای دریافت مقاله‌ها با خارج از ایران ارتباط بگیرند. همین می‌تواند مبنای این باشد که آن‌ها به دیگران اطلاعات داده و رسانده‌اند. برای همین است که اینترنت را هنوز مختل نگه داشته‌اند و به‌صورت‌های کاملاً مشخصی، به برخی دسترسی می‌دهند. در واقع می‌خواهند آن حالت عادی به جامعه بازنگردد، به دلیل این‌که می‌ترسند ارتباطاتی وجود داشته باشد. تمام شهروندان فعال در حوزه‌ی مدنی هم زیر این حالت و نگاه جمهوری اسلامی هستند و کسی مصونیتی ندارد.

برخی معتقدند این قانون بیش از مقابله با جاسوسی کلاسیک، بر کنترل فضای رسانه‌ای، اینترنت و ارتباطات فرامرزی متمرکز است؛ آیا متن قانون چنین برداشتی را تایید می‌کند؟

به نظر من و بسیاری از حقوق‌دانان و وکلا، این قانون تصویب شد تا جلوی هرگونه اعتراض و موضوعی که در روند حکمرانی جمهوری اسلامی اختلال ایجاد می‌کند، گرفته شود و هیچ ارتباطی هم به جرم جاسوسی ندارد. جرم جاسوسی، بنا بر مقالات علمی و به‌عنوان یک موضوع بین‌المللی، یک تعریف مشخص دارد و حکومت جمهوری اسلامی هم آن تعریف را می‌داند. اما چرا باید چنین قانونی را تصویب کند؟ فقط برای این‌که بتواند هرگونه فعل یا ترک فعلی را به این قانون منتسب کند و براساس آن، شهروندان را مجازات کند. در بخشی از این قانون نوشته است تا درجه‌ی سه. مجازات درجه‌ی سه می‌تواند تا پانزده سال حکم زندان به‌همراه داشته باشد. این مسئله شوخی نیست. هر یک روز در زندان، با توجه به شرایط فعلی و محدودیت‌ها، بحران‌های خودش را دارد. امر عادی‌ای نیست. حالا فرض کنید که فردی بخواهد بیست روز یا یک ماه در بازجویی باشد و بعد وارد زندان شود و حکم هم هنوز برایش صادر نشده باشد. اگر اعدام نشود، مجازات درجه‌ی سه شامل حالش شود و مثلاً به پانزده سال حبس محکوم شود. این احکام شوخی نیست. مسئله این‌جاست که جمهوری اسلامی می‌گوید که من می‌دانم تعریف جرم جاسوسی چیست. می‌دانم هیچ‌کدام‌تان جاسوس نیستید. می‌دانم که این جرم محقق نشده است. ولی برای بقای خودم و ایجاد ترس، وحشت و جلوگیری از اختلال در نظمی که برای خودم چیده‌ام، از این قانون استفاده می‌کنم. دلیل تصویب این قانون با این سرعت همین بود. ما الان قوانینی داریم که سال‌هاست در مجلس از این اتاق به آن اتاق می‌رود و تکان نمی‌خورد، یا مدت‌ها در شورای نگهبان منتظر نظر آن شوراست. آن‌ها هم به آن قانون نگاه نمی‌کنند، چون برایشان صرفی ندارد. اما این قانون پس از جنگ ۱۲روزه به‌سرعت تصویب می‌شود. دلیلش هم تنها این است که اگر مسئله‌ای در جامعه اتفاق افتاد، قانونی داشته باشند، چون قوانین قبلی کفاف نمی‌داد. چقدر می‌توانستند از محاربه استفاده کنند؟! الان اما از این قانون می‌توانند استفاده کنند. حتی اگر اشتباه نکنم، ماده‌ای در این قانون مربوط به داشتن ابزار الکترونیک مانند استارلینک وجود دارد.

بله. در ابتدای ماده‌ی پنج این قانون می‌گوید که: «استفاده یا حمل، نگهداری، خرید یا فروش یا وارد کردن ابزارهای الکترونیکی ارتباطی اینترنتی ماهواره‌ای فاقد مجوز، از قبیل استارلینک، برای استفاده‌ی شخصی ممنوع و مستوجب حبس تعزیری درجه‌ی شش و ضبط تجهیزات می‌باشد.»

بله. چرا این ماده‌ی پنج را در این قانون لحاظ می‌کند؟ چون حکومت در رویدادهایی چون جنگ ۱۲روزه، ارتباطات و اینترنت را مختل می‌کند. بعد احساس می‌کند که با توجه به پیشرفت علم و تکنولوژی، نکند دست مردم باز گذاشته شود تا بتوانند از ابزارهایی این‌چنین استفاده کرده و مسائل را به خارج از ایران برسانند و پوشش خبری بدهند. پس می‌آید و این ماده را لحاظ می‌کند و فعالین این حوزه را هم بازداشت می‌کند و با صدور حکم حبس، زندگی طرف را مختل می‌کند. یعنی قانون‌گذار تفکرش این است که هرگونه مصداقی که در قوانین قبلی وجود نداشته، مانند مسائل مربوط به شبکه‌های اجتماعی و فضای مجازی که در زمان تصویب قانون قبلی به این شدت پیشرفت نکرده بود، در قانونی تغلیظ‌شده قرار بگیرد تا دست برای صدور احکامی چون اعدام باز باشد.

با توجه به افزایش آمار اعدام‌ها در ایران، آیا می‌توان این قانون را بخشی از یک چارچوب حقوقی تازه برای مشروعیت‌بخشی به سرکوب شدیدتر و امنیتی‌سازی بیش‌تر جامعه دانست؟

بله، قطعاً همین است. در عنوان خود قانون، مسئله‌ی تشدید آمده است. مواد این قانون هم هرگونه فعالیتی را شامل می‌شوند. یعنی قانون‌گذار فقط نمی‌خواسته به جرم جاسوسی بپردازد. می‌خواسته در این مقام و نهاد، هرگونه فعالیتی را که باعث اختلال در امنیت داخلی حکومت و آن‌چه باعث خارج شدن نظام از حالت عادی می‌شود، و همه‌ی چیزهایی را که در ذهن دارد، در قانونی بگنجاند تا اگر فرداروزی خللی در این مسائل وارد شد، بتواند از آن قانون استفاده کند. در واقع، دیدگاه قانون‌گذار و حکومت امنیتی بر این است که از این قانون برای بقای خودش استفاده کند؛ یعنی بیاید و خود را نگه دارد و احکام اعدام را صادر کند.

در بیرون از ایران هم، کمپین‌ها و کارزارهایی علیه اعدام بسیار اتفاق می‌افتند. اولین حرف من به بقیه‌ی همکارانم این است که اگر نامه‌ای به نهادهای حقوق بشری می‌نویسید، باید در این نامه‌ها توضیح داده شود که چرا اعدام صورت می‌گیرد. وقتی شما بیانیه‌ای برای سازمان‌های حقوق بشری می‌فرستید، آن‌ها عملاً می‌گویند که این قانون داخلی کشور است. اما اگر توضیح داده شود که چه موادی در این قانون گنجانده شده و این مواد چقدر خطرناک هستند و به چه صورتی می‌توانند همه‌ی افراد جامعه را شامل شوند، نگاه آن نهاد حقوق بشری به مسئله‌ی اعدام‌ها متفاوت می‌شود. یعنی صرفاً مسئله، قانون نیست. اما اتفاقی که می‌افتد این است که موضوعی نوشته می‌شود و عملکرد جمهوری اسلامی هم شرح داده می‌شود. آن نهاد حقوق بشری هم می‌گوید که جمهوری اسلامی طبق قانون خود عمل کرده است. اما هیچ توضیحی در خصوص این قانون خطرناکی که جمهوری اسلامی تصویب کرده، داده نمی‌شود. این امر نیاز به یک مقایسه دارد که بگوید قبلاً قانونی وجود داشته و الان قانون جدیدی تصویب شده که هرگونه فعالیت، حتی داشتن یک فیلم در گوشی تلفن همراه یک فرد هم می‌تواند مصداق جرم جاسوسی تلقی شود و مجازات اعدام بگیرد. یعنی عملاً همه‌ی افراد یک جامعه را شامل می‌شود. این‌جا جمهوری اسلامی برای بقای خودش، به هر ترتیبی تلاش می‌کند تا رعب و وحشت ایجاد کند تا کوچک‌ترین خللی در نظم و ثبات دلخواه حکومت ایجاد نشود.

البته این قانون ظاهراً برای وضعیت صلح است. در ماده‌ی شش این قانون می‌گوید که: «در صورتی که جرائم تعزیری موضوع این قانون در زمان جنگ یا وضعیت‌های امنیتی، نظامی، به تشخیص و اعلام شورای عالی امنیت ملی صورت پذیرد، مجازات مرتکب تا سه درجه تشدید می‌گردد.»

دقیقاً. یعنی اگر اتفاقی در زمان جنگ رخ بدهد و فرد عادی مثلاً به دلیل داشتن استارلینک بازداشت شود، آن مجازات سه درجه افزایش پیدا می‌کند. یعنی اگر درجه‌ی شش، پنج یا چهار باشد، به درجه‌ی سه، دو و یک می‌رسد و می‌تواند به حبس ابد و احکامی شدیدتر چون اعدام بیانجامد. قانون‌گذار در این‌جا عملاً برای بقای خودش تلاش می‌کند و برایش مهم نیست که در جامعه چه خلایی ایجاد می‌شود و چه بحران‌هایی پدید می‌آید. تمام تلاشش این است که از دیدگاه خودش به خودش مشروعیت بدهد، که البته مشروع نیست.


 

زدن یا نزدن زیرساخت‌های دوکاربرده؛ گفتگو با جعفر قنادباشی، سفیر اسبق ایران در لیبی/ پدرام تحسینی

ماهنامه خط صلحیرساخت‌های دوکاربرده (Dual-Use Infrastructure) به مجموعه‌ای از دارایی‌های فیزیکی، شبکه‌ای، سیستمی و فناورانه گفته می‌شود که در اصل برای مقاصد غیرنظامی و صلح‌آمیز، مانند حمل‌ونقل، انرژی، ارتباطات یا تولید صنعتی، طراحی و بهره‌برداری می‌شوند؛ اما به‌دلیل ماهیت راهبردی، گستردگی پوشش، ظرفیت بالا یا قابلیت‌های فنی نهفته در آن‌ها، می‌توانند در شرایط بحران، جنگ یا رقابت‌های ژئوپلیتیکی برای اهداف نظامی، دفاعی و امنیتی نیز مورد استفاده قرار گیرند. ویژگی اصلی این زیرساخت‌ها آن است که در کنار کارکردهای غیرنظامی، ظرفیت تبدیل شدن به بخشی از ابزار قدرت ملی را نیز دارند.

در حوزه‌ی فنی و مهندسی، زیرساخت‌های دوکاربرده شامل شبکه‌ها، پروتکل‌ها و سخت‌افزارهایی می‌شوند که برای ارائه‌ی خدمات عمومی، مانند اینترنت، ماهواره‌های مخابراتی یا شبکه‌ی برق، ساخته شده‌اند؛ اما لایه‌های فنی آن‌ها می‌تواند در عملیات سایبری، جنگ الکترونیک یا ایجاد اختلال در زیرساخت‌های طرف مقابل نیز به کار گرفته شود. در حوزه‌ی اقتصادی و لجستیکی، جاده‌ها، راه‌آهن، بنادر، فرودگاه‌ها، خطوط لوله‌ی نفت و گاز و نیروگاه‌ها از مهم‌ترین مصادیق این مفهوم هستند؛ زیرساخت‌هایی که در زمان صلح مبنای تجارت، حمل‌ونقل و تامین انرژی‌اند، اما در زمان جنگ می‌توانند به خطوط تدارکاتی، مراکز پشتیبانی و مسیرهای انتقال نیرو و تجهیزات تبدیل شوند. هم‌چنین در حوزه‌ی فضا، سامانه‌های پرتاب ماهواره و ایستگاه‌های زمینی که برای پژوهش‌های آب‌وهوایی یا مخابرات تجاری طراحی شده‌اند، قابلیت‌های شناسایی، تصویربرداری و پشتیبانی نظامی نیز دارند و از همین رو در زمره‌ی زیرساخت‌های دوکاربرده قرار می‌گیرند.

گفتگو با «جعفر قنادباشی»، تحلیلگر مسائل خاورمیانه و سفیر سابق جمهوری اسلامی ایران در لیبی، برای بررسی همین موضوع انجام شده است؛ این‌که با وجود کارکردهای متنوع و غیرنظامی این زیرساخت‌ها، آیا می‌توان هدف قرار دادن و تخریب آن‌ها را در جنگ‌ها و درگیری‌های نظامی توجیه کرد؟

آقای قنادباشی، همان‌طور که می‌دانید، در حقوق بین‌الملل بشردوستانه، معیار تشخیص «زیرساخت دوکاربرده» تعریف مشخصی دارد. نخست می‌خواهم ببینم تعریف شما از این مفهوم چیست؟ آیا صرفِ امکان استفاده‌ی نظامی از یک صنعت یا تاثیرات آن، می‌تواند آن را به یک هدف مشروع تبدیل ‌کند؟

برای این‌که یک هدف مشروع تلقی شود، باید «مشارکت واقعی و مستقیم» آن در فعالیت‌های نظامی اثبات گردد؛ در غیر این صورت، صرفِ امکان استفاده‌ی نظامی کافی نیست. بسیاری از تاسیسات در کشورهای مختلف کاربرد دوگانه دارند؛ یعنی هم نیازهای عمومی مردم را تامین می‌کنند و هم به‌طور بالقوه مصارف نظامی پیدا می‌کنند. حتی ساده‌ترین امور نیز ممکن است در جنگ بهره‌برداری شوند؛ مثلاً یک نانوایی ممکن است نان پادگان نظامی را تامین کند یا یک کشتارگاه، گوشت موردنیاز سربازان را فراهم آورد. بنابراین، ملاک اصلی، اثبات نقش موثر آن صنعت یا زیرساخت در جنگ و ارتقای توان نظامی است وگرنه هر چیزی قابل تفسیر خواهد بود. این موضوع به‌ویژه از سوی اسرائیل که در تحریف و وارونه‌نمایی وقایع تبحر دارد، به‌کار گرفته می‌شود تا هر چیزی را به‌نفع خود مصادره کند و در واقعیت‌ها، همه‌چیز را مشمول این تعبیر قرار دهد.

بر اساس تعریفی که فرمودید، صنعت پتروشیمی ایران تا چه اندازه می‌تواند مصداق یک زیرساخت دوکاربرده باشد؟

این موضوع کاملاً به‌تعبیر و تفسیر و نیز شناخت محصولات تولیدی آن پتروشیمی بستگی دارد. پتروشیمی محصولات متنوعی با کاربردهای متعدد تولید می‌کند که ممکن است در حوزه‌ی توان نظامی نیز نقش‌آفرین باشد. اما این‌که تا چه اندازه این محصولات در بالا بردن توان نظامی و توان جنگیدن اثر دارند، باید به‌طور دقیق بررسی شود. واقعیت این است که برخی تجهیزات نظامی و حتی تسلیحات ما، بخشی از موادشان از پتروشیمی تامین می‌شود. اما از سوی دیگر، همین پتروشیمی نیازهای روزمره‌ی مردم مانند سوخت خودروها یا مواد اولیه‌ی پوشاک و دکمه‌های لباس را نیز فراهم می‌کند. اهمیت اصلی در نحوه‌ی تعبیر و تفسیر است. اسرائیل و آمریکا به‌دنبال بازگرداندن ایران به عصر حجر با نابودی تمامی زیرساخت‌های ایران بودند؛ ازاین‌رو، طبیعی است که برای وارونه جلوه دادن واقعیت‌ها، هر تعریف و مصداقی را به‌کار بگیرند تا آن‌چه را که هست وارونه نشان دهند.

به‌نظر شما، آیا مصداق‌سازی پتروشیمی به‌عنوان یک کاربرد دوگانه، اساساً غلط است؟

پتروشیمی‌های فعال در ایران در شرایط فعلی، هیچ نقش مستقیمی در بالا بردن توان نظامی ندارند. هرچند ممکن است در میان‌مدت یا بلندمدت در ساخت تجهیزات و ادوات نظامی نقش‌آفرین باشند، اما در وضعیت کنونی که درگیر جنگ هستیم و در حال ادامه دادن آن هستیم، به‌هیچ‌وجه چنین نقشی ندارند. بنابراین، نسبت دادن کاربرد نظامی به آن‌ها نوعی تفسیر غلط و وارونه‌نمایی واقعیت‌ها برای تضعیف دستاوردهای ماست و این یک مصداق‌سازی نادرست به‌شمار می‌رود.

در ماه‌های اخیر، فعالان صنعت پلاستیک از اختلال در تولید و عرضه‌ی مواد اولیه و افزایش قیمت‌ها گلایه داشته‌اند. از منظر حقوق بین‌الملل، اگر این اختلال ناشی از حمله یا آسیب به زیرساخت‌های کلیدی باشد، مسئولیت حقوقی دولت یا طرف مهاجم چگونه ارزیابی می‌شود؟

طبیعتاً در مخاصمات مسلحانه، یک سری جرایم تعریف شده است که تحت عنوان جرایم جنگی تلقی می‌شوند. حمله به بیمارستان‌ها یا حمله به بخش‌هایی که زیرساخت‌های عمومی مردم هستند، از جمله این جرایم محسوب می‌شود. دشمنی که چنین حمله‌ای انجام می‌دهد، موظف به پرداخت غرامت است. تخریب این‌گونه تاسیسات و زیرساخت‌هایی که جنبه‌ی استفاده‌ی عموم مردم را دارد، به‌عنوان یک جرم بین‌المللی تلقی می‌شود و در رویه‌ی دادگاه‌های بین‌المللی، پس از جنگ‌ها معمولاً غرامت‌هایی برای بازسازی همین زیرساخت‌ها پرداخت می‌شود. بنابراین، طرف مهاجم مسئول جبران خسارت است.

اصل تناسب در حقوق جنگ چگونه درباره‌ی زیرساخت‌های اقتصادی و صنعتی اعمال می‌شود؟ آیا این اصل می‌تواند توجیهی برای حمله‌ی دشمن به زیرساخت‌های حیاتی زندگی مردم باشد؟

در مورد اسرائیل که قواعد و معاهدات بین‌المللی را علناً و آشکارا نادیده می‌گیرد و از سرقت ثروت کشورها سخن می‌گوید، این موارد جزئی‌ از جنایات بزرگی هستند که مرتکب می‌شوند. آن‌ها با وارونه‌نمایی، حتی مدرسه ]میناب[ را هم هدف نظامی جلوه می‌دهند؛ همان‌طور که اعلام کرده‌اند می‌خواهند ایران را نابود کنند. طبیعی است که هر صنعتی را هم به همین بهانه هدف قرار دهند. در چنین شرایطی، باید سازوکاری جدید با حضور یک هیات قضایی و تیمی از کارشناسان معتمد تعریف شود تا هر ادعایی را راستی‌آزمایی کنند و تشخیص دهند که آیا آن صنعت واقعاً نقش نظامی داشته است یا خیر؛ وگرنه آن‌ها در ادعایشان هر چیزی را ممکن است به‌عنوان صنعتی که به جنگ کمک می‌کند تعریف کنند، حتی آب خوردن یا هوایی که سربازان تنفس می‌کنند! این در حالی است که اصل تناسب، در حقوق بین‌الملل به‌صراحت می‌گوید که حتی اهداف نظامی مشروع نیز نباید خسارت نامتناسبی به غیرنظامیان وارد کنند، اما اسرائیل عملاً این اصل را نادیده می‌گیرد.

در سال‌های اخیر، مفهوم زیرساخت دوکاربرده به حوزه‌هایی نظیر مراکز داده، بنادر، فرودگاه‌ها و صنایع پتروشیمی گسترش یافته است. آیا این روند خطر گسترش دایرهی اهداف نظامی مشروع را ایجاد نمی‌کند؟ آیا این مفهوم‌سازی درست است؟

واقعیت این است که بسیاری از زیرساخت‌ها ذاتاً دوکاربرده هستند. برای نمونه، مترو هم می‌تواند پناهگاه نظامی باشد و هم وسیله‌ی حمل‌ونقل عمومی، یا راه‌آهن هم برای جابه‌جایی مسافران و هم برای انتقال ادوات جنگی به‌کار می‌رود. همه‌ی کشورها برای صرفه‌جویی در هزینه‌ها و سرمایه‌گذاری‌هایشان، زیرساخت‌های دوکاربرده ایجاد می‌کنند تا هم نیازهای مردم تامین شود و هم در زمان جنگ از آن پشتیبانی دفاعی بهره‌برند. این مسئله به‌خودی‌خود مذموم یا امر نامطلوبی نیست. اما در مورد ایران، آمریکا و اسرائیل آشکارا اعلام کرده‌اند که قصد دارند با فشار بر مردم، آن‌ها را به سرنگونی نظام وادارند؛ بنابراین، تعریف‌های آنان کاملاً از مفاهیم متعارف بین‌المللی فاصله گرفته و هدفشان اعمال فشار حداکثری بر مردم است و سیاست‌های کلان خود را بر این مبنا قرار داده‌اند.

با توجه به وابستگی صنایع بسته‌بندی، دارو، غذا و بسیاری از کسب‌وکارها به مواد پلیمری، آیا می‌توان کمبود گسترده‌ی فعلی پلاستیک در بازار را صرفاً یک مسئله‌ی اقتصادی دانست، یا باید بخشی از آن را به آثار انسانی غیرمستقیم جنگ بر غیرنظامیان نسبت داد؟

قطعاً جنگ و آسیب‌هایی که به تاسیسات ما زده شده، بر تامین نیازهای کشور تاثیر گذاشته و برخی از کمبودها را فراهم کرده است و این یک امر روشن است. علاوه بر این، به‌طور کلی وقتی جنگی آغاز می‌شود، رفتارها تغییر پیدا می‌کند، تعطیلاتی پیش می‌آید و اختلال در روند حمل‌ونقل رخ می‌دهد که همه‌ی این‌ها نیز اثر می‌گذارند. بخشی از کمبودهای فعلی نیز مربوط به تلاطم‌هایی است که در اقتصاد به وجود آمده و دشمن هدفش این است که ما در هر کالایی دچار کمبود و مشکل بشویم. بنابراین، این کمبودها هم ریشه‌های اقتصادی و هم آثار انسانی غیرمستقیم جنگ بر غیرنظامیان دارد.

آیا گسترش مفهوم زیرساخت دوکاربرده به صنایعی مانند پتروشیمی، مرز میان اهداف نظامی و غیرنظامی را چنان مبهم کرده که اصل تفکیک در حقوق بین‌الملل بشردوستانه با چالش جدی روبه‌رو شود؟

نه این‌که مفهوم به‌خودی‌خود چالش جدیدی ایجاد کند، اما طبیعتاً در تدوین آیین‌نامه‌های اجرایی این حقوق، ضرورت‌های تازه‌ای به وجود می‌آید. ما برای اجرای حقوق بین‌الملل، هم در تعقیب و محاکمه‌ی مجرمان و هم در تدوین صورت‌حساب‌های مربوط به غرامت، نیازمند پروتکل‌های تازه و آیین‌نامه‌های جدید خواهیم بود. به‌ویژه با توجه به جنگی که همراه با تحریم‌ها و جنایت‌های بزرگ در شهرها آغاز شده، نیاز به نگرش جدید به این جنگ و تدوین کیفرخواست‌های متناسب با آن داریم. جمهوری اسلامی ایران برای طرح دعاوی خود، نیاز به کارشناسان مختلف در عرصه‌های گوناگون دارد تا بتواند حقوق خود را بر اساس قوانین بین‌المللی احقاق کند و زمینه‌ی مجازات مجرمان یا دریافت غرامت از آن‌ها را فراهم آورد.

  چگونه زنان بیش‌ترین هزینه‌ی بحران اقتصادی و‌ جنگ‌ را می‌دهند؟/ الهه امانی ماهنامه خط صلح – جنگ با تخریب زیرساخت‌ها، جابه‌جایی گسترده‌ی جم...